شنبه جو گرفتم و کمی از دوتا دورهی آنلاین مختلف رو نگاه کردم اما تا امروز دیگه سمتشون نرفتم🤡. یکشنبه چیز خاصی نداشت. دوشنبه برای اولینبار رفتم خونهی یکی از دوستام و خیلی خوش گذشت. دیوارای اتاق اونم آبی روشنن و باهم پاستا درست کردیم. یک چیپس هم با اصرار برای آذوقهی راه بهم داد. دربارهی خیلی چیزها حرف زدیم و به شکل جالبی فرداش یه تغییر یا اتفاقی در راستای خیلیهاشون افتاد. سهشنبه اینترنت(همون فیلترنت) بعد از فکر کنم ۸۶ روز وصل شد. خوشحالی آمیخته به خشم. ایتاکا ساگای عزیزم و بقیهی موزیکالها و چهلوچند چپتر جدید مانهواهام رو دانلود کردم. ساعتها طول کشید تا در توییتر لاگ این کنم. اینستاگرام خیلی برام مهم نبود اما از دیشب یکم نتم بهتر بود و تونستم یکم ریلز ببینم و خب خوش گذشت. لعنت به باعث و بانیهای همهی این محرومیتهای مسخره و تحقیرآمیز. به اون دوست مجازیم پیام دادم و هردو خوشحال شدیم اما اسمم رو نگفتم چون بعضیچیزها تغییر کردهان. مطمئن نیستم حتی دوباره حرف خواهیم زد یا نه. چهارشنبه با یکی از دوستام یهویی رفتیم بیرون و با ماشین چرخ زدیم، رقصیدیم و بستنی خوردیم. از ظاهر چندتا خانومی تعریف دادیم و خوشحالشون کردیم، یکساعت بعد یهمردی یهچیز بدی دربارهی ظاهرم بهم گفت. پنجشنبه همهی پستهای جدید دیلیها و کانالهای تلگرام رو خوندم. آهنگ گوش دادم و چپترای جدید مانهواها رو خوندم. یکیشون بعد از چندسال تمام شد و یکی دیگه هم چپتر آخرش چندروز دیگه میاد که یهحالیه و واقعا پشمام از گذر سالها چون گمونم چپتر اولش برای چهارسال پیش بود.
با وجود این مشغولیهایی که پیش اومد و داشتم، به شکل عجیبی افکار ناجالبمم یه وقتایی از روز زیاد بودن. مثلا فکر نمیکردم وقتی بعد از چندماه آهنگ گوش میدم و اینترنت(هرچند بهدردنخور) دارم و یهچیزی هم دارم میخونم، همزمان اونقدر مغزم فکرای اونطوری داشته باشه.
موهام رو دوست دارم اما چندماهه هی یک میلی در من به وجود میاد که بلوندشان کنم. مخصوصا که گمونم آخرای بهمن به خودم اومدم که چندسال دیگه میشه سیسالم و هنوز موهام رو سبز و آبی و قرمز و... نکردهام. خود بلوند هم که بحثش جداست. اسفند کمی دربارهش جدی شده بودم که ایرانی بودن مثل توپ بولینگ اومد برای برنامههام.
دیشب به یک جایی هم برای کار پیام دادم که اتفاقا طرف آنلاین هم بود و در لحظه پیامم رو دید اما من سریع از چت زدم بیرون و هنوز هم جوابش رو چک نکردهم. آه از دست من.
قبل از شروع نوشتن این هم داشتم ادامهی یه چیزی رو میخوندم که میدونم پایانش غمانگیزه و همینطوری که ۱۳ چپتر ازش مونده هم من هی قلبم فشرده میشه و یکبار هم چشمام اشکی شد.
برای این هفته یک لیست از چندتا کار مهم اما مسخرهای که ماهها و حتی سالهاست پشت گوش انداختهم مینویسم و اگه انجامشون ندادم به یکی بگم بزنم؟ اون نمیدونه چرا زده اما من میدونم چرا خوردم.
یهو خیلی خوابم گرفت.
۹:۰۸ صبح جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵