کادوی تولد ده یا یازده سالگی ام یک چرخ خیاطی اسباب بازی بود. چرخ خیاطی صورتی رنگی که قرار بود کوک های واقعی بزند.
من و مادرم زندگی را زیادی جدی گرفته بودیم! من به تازگی یاد گرفته بودم که پشت چرخ خیاطی قدیمی مادر بشینم و چرخش را بچرخانم و تکه پارچه هارا به یکدیگر وصله بزنم. همین شده بود که کادوی تولدم را انتخاب کرده بودند. اما نخ لای چرخ بی نوا گیر میکرد و به جای کوک های واقعی اش، تنها ردی از سوراخ های پشت سر هم روی پارچه به جا میگذاشت.
فروشنده با نگاهی طعنه آمیز پذیرفته بود که چرخ خیاطی را با چیز دیگری تعویض کنیم. حالا من مانده بودم و یک دنیا انتخاب های رنگی که برای نیمی زیادی بزرگ شده بودم، اما نه آنقدرهایی که هنوزم مسیرم به اسباب فروشی نیفتد.
انتخاب مادرم یک میکروفون اسباب بازی بود که آن هم قرار بود کارهای واقعی بکند. من عاشق گوگوش شده بودم و نیمی از روز را جلوی آینه درحال خواندن آهنگ هایی میگذراندم که صدایم زیادی برایشان ناکوک و جیغ جیغو بود. مادر اما احتمالا میخواست از این علاقه ام به موسیقی یک سلین دیان پرورش دهد.
چشم های بچگانه من اما، چیز دیگری را نشانه گرفته بودند. بین قفسه های اسباب بازی، برق نقره ای یک یخچال فریزر ساید بای ساید، نظرم را جلب کرده بود. یخچالی که به عنوان یک اسباب بازی بی نهایت شیک و جدی بنظر میرسید تازه! کنارش هم یک اجاق گاز داشت! فریزرش یخ ساز داشت، اجاقش چراغ میداد و در انتهای کابینت های بالایی اش، تصویر بشقاب و کاسه نقاشی شده بود. کار تمام بود! من بدون داشتن آن تیکه پلاستیک فشرده، نمی توانستم زندگی کنم!
مادر روی انتخاب خودش که یک انتخاب کاربردی تر بود پافشاری میکرد اما من دیگر نمی توانستم به چیزی جز آن یخچال فریزر فکر کنم. نمیدانم تا حالا توی اسباب بازی فروشی عاشق شده اید یا نه. اما من احساس میکردم که خانه ام بی یخچال مانده و غذاهایم دارند خراب می شوند. راستش خیلی جدی تر از این ها! حسی درونم بود که اگر این یخچال مال من نباشد، زندگی ام به پایان خواهد رسید!
آن روز من به معشوقه ام رسیدم. یخچال فریزر مهمان خانه ام شد و بازی من تا مدت ها پخت و پز و فریز کردن انواع و اقسام خوراکی ها بود. اما خیلی زودتر از آن چه فکرش را میکردم، دنیای بچگی به پایان رسید و چراغ اجاق گاز اسباب بازی ام، خاموش شد.
چند هفته پیش، در آستانه ۲۲ سالگی، به یادش افتادم. به هر سختی ای بود از دور ترین نقطه خانه بیرونش کشیدم. جعبه اش، و عشق خاک خورده درون قلبم را دستمال کشیدم و افسوس خوردم که سال ها یک گوشه بی استفاده افتاده بود و خاک میخورد.
برای مدت طولانی نگاهش کردم و از اینکه هنوز حسی را در قلبم زنده میکند، شگفت زده شدم. و به او قول دادم که لای وسایل بزرگسالانه ام، جایی برایش باز کنم تا بتوانم هر از چندگاهی یکبار، نگاهش کنم و دستی به سر و رویش بکشم.
من شور زندگی ام را، درون اجاق گاز اسباب بازی کودکی ام بازیافتم.