ویرگول
ورودثبت نام
Roghayeh
Roghayehنوشتن اما! تقدیرِ دست های بی رمقِ ما بود....
Roghayeh
Roghayeh
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

فهمید سکوت تنها آرامش اوست...


میتوانم در یک موسیقی انگونه که میخواهم غرق شوم به طور مطمئن نسکافه آن را دلنشین تر میکند خواهشمندم مرا بیدار نکنید قصد دارم اینگونه بمیرم «یک مرگ بیصدا و آرام»
چشم هایم را می بندم و فاصله میگیرم از تمام این هرج و مرج ها ،افکار پوچ و....
و فقط برای مدت کوتاهی همان مغزی که جنب و جوش می‌کرد حالا آرام در ریتم این موسیقی گم میشود
آهای سلول ها بنشینید که وقت استراحت فرا رسیده میدانم تمام این سال ها ثانیه ای خواب نداشتید

نشان دادن فکر هایم به من ،مداوم در دسترس بودن،دسته بندی کردن و تفکیک کردن آنها واقعا کار سخت و طاقت فرسایی است لطفا یک پس زمینه ی مشکی تحویل دهید
لامپ مغزم را خاموش کنید تا همه جا تاریک شود
میخواهم هر جا که قدم میزنم سیاهی به چشم بخورد
نفس بکش ،هوا را وارد ریه هایت کن
دم و بازدم، دم و بازدم ،دم و بازدم
میتوانم آن مسیر طولانی هوا را که داخل شش هایم میشود را حس کنم
تنها تمرکزم بر روی همین تنفس، آهسته آهسته عمیق تر میکنم ،لذتی تمام نشدنی

نمیدانم نامش چیست هر احساسی که میتواند باشد اما من با همین زندگی خواهم کرد و ادامه میدهم

⟨⟨یک جا نشستن و مغزی تاریک و خاموش⟩⟩⟩+++++

۴
۲
Roghayeh
Roghayeh
نوشتن اما! تقدیرِ دست های بی رمقِ ما بود....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید