ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهخودم خواستم مسلمان باشم...
فاطمه
فاطمه
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ روز پیش

خشم اژدها!(مردودشدن آزمون آیین‌نامه‌ی رانندگی با یک غلط اضافه!)

چند سالی است که زندگی‌ام سرشار از شکست‌های پی در پی شده است.دقیقا مثل همان وقت‌ها نمره‌ی قابل قبول می‌گرفتم و می‌حواستم تا ابد به خانه نروم و با مادرم رو به رو نشوم. این هم یک شکست دیگر.می توانم دلم را با کتاب های توسعه فردی که می گوسند بیشتر شکست بخور خوش کنم...
چند سالی است که زندگی‌ام سرشار از شکست‌های پی در پی شده است.دقیقا مثل همان وقت‌ها نمره‌ی قابل قبول می‌گرفتم و می‌حواستم تا ابد به خانه نروم و با مادرم رو به رو نشوم. این هم یک شکست دیگر.می توانم دلم را با کتاب های توسعه فردی که می گوسند بیشتر شکست بخور خوش کنم...

در وهله‌ی اول باید بگویم:

دیگر نوشتن را به خاطر خوب ننوشتن رها نمی‌کنم. از فضای دوستانه‌ و صمیمی ویرگول استفاده می‌کنم، و درباره‌ی هرچیزی که بتوانم و احساس کنم برای شما هم مفید است، می‌نویسم.شاید روزانه، شاید هفتگی،شاید ماهانه، شاید نه هیچی نهایتا ماهیانه یک متن رو ان‌شاءالله می‌نویسم.(دقت کردید یادگرفتم نیم‌فاصله استفاده کنم؟)

بازگشت همه به سوی ویرگول است!

در وهله‌ی دوم(!) هم باید بگویم که:

یک ماه است که بیماری مسری عجیبی وارد خاندان (!) چهار نفره‌ی ما شده است. به نام ورم ملتحمه‌ی چشم!

مادرم تقریبا بیست روز است که درگیر این بیماری است. من در روز یازدهم و برادرم در روز نهم است. مادرم پس از عمل جراحی وقتی از بیمارستان مرخص شد چشمانش قرمز بود.پس از او من مریض شدم و بعد هم برادرم.

بله درست حدس زدید. پدرم از ما نگرفت! خداروشکر.وقتی می‌گویم خداروشکر عمیقا و از ته دل می‌گویم، همچنین دعا می‌کنم هیچکس این بیماری را نگیرد.

به مدت یک هفته شب تا صبح و صبح تا شب ترشحات عفونی از چشمم بیرون می‌آمد.هرکدام از چشم‌هایم تبدیل به یک گردو شده بود.بینایی‌ام به واسطه‌ی یک لایه‌ی سفید رنگ روی چشم مختل شده بود.(گرچه الان پس از قطع‌شدن ترشحات و از بین رفتن لایه‌ی سفید رنگ،همچنان تاری دید دارم.) درد داشت و موقع سجده انگار چشم‌‌هایم می‌خواست از حدقه در بیاید!

وهله‌ها را تمام می‌کنم و سراغ اصل موضوع می‌روم.

بعد از یازده روز مبارزه(!)با ورم ملتحمهِ‌ی چشم دو روز پیش یادم افتاد که پانزدهم اردیبهشت آزمون آیین‌نامه دارم.رفتم سراغ فایلی که مربی ام فرستاده بود و یک دور تمام بیست آزمون را مطالعه کردم. می‌خواستم آزمون ندهم زیرا با خودم گفتم آماده نیستم. بعد مادرم گفت نه برو ببین چطوریهو(ایشان بعد از نتیجه چنان با صحبت‌هایش مرا نوازش کرد که اگر کمی در دلم گفتم اشکالی ندارد، آن هم از بین فت و جایش را به عذاب وجدان،گریه،خشم و گله و شکایت از خدا داد...)

شاید به ظاهر چیز مهمی نباید اما برای من که برای خودم ابهت و دبدبه و کبکبه قائل بودم،خیلی سخت بود این نتیجه. شاید دلیل اصلی شکست خوردن هایم همین باشد که فکر می کنم کسی هستم!

بعد از این آمون تنها چیزی که در ذهنم می چرخید این بود که رها کن دختر.رها کن این فشارها برای گرفتن نتیجه‌ی عالی رو.تو آدمش نیستی. از این به بعد فقط کاری که فکر می‌کنی درسته رو انجام بده.بدون اضطراب.(البته که می‌دانم اضطراب عضو جدا نشدنی از من هست)

وقتی کمی به زندگی‌ام نگاه می‌کنم چیزی که ازنظر جامعه مفید و دهن پر کن باشد ندارم...

احساس می‌کنم وقتی به خواستگارها(3تا) گفتیم چهار سال است پشت کنکوری‌ست دم‌شان را روی کول‌شان گذاشتند و رفتند... :))))))

عمیقا انتظار راهنمایی از شخصی دانا را می‌کشم...

فعلا همین.

یاعلی.

توسعه فردیعذاب وجدانآزمونرانندگیآیین نامه
۶
۲
فاطمه
فاطمه
خودم خواستم مسلمان باشم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید