ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۵ دقیقه·۱۹ ساعت پیش

ترنس‌کشی

*ترنس‌کشی*

از وقتی که یادم می‌آید همیشه و همیشه با هویت خودم درگیر بودم و تلاش می‌کردم حقیقت خودم را بشناسم. به عنوان یک دهه هشتادی با هویت جنسیم هم به‌طور ویژه درگیر بودم. درگیری وقتی بیشتر می‌شد که بقیه هم می‌شدند بنزین روی آتش.

کسی دور و برم نبود که ازش نشنیده باشم « سعیده کپی پسراست.»

من هم پذیرفتم که من شبیه پسرها‌ام.

کلاس نهم بودم. با داییم توی ماشین جلوی مغازه لوازم‌التحریر فرفر و پرپر منتظر بودیم. پسرداییم رفته بود تا وسایل مورد نیاز مدرسه‌اش را بگیرد را بگیرد.

با اینکه زیاد با داییم صحبت‌های فلسفی می‌کردیم اما همیشه پیش نمی‌آمد که فقط من و او تنها باشیم.

گمانم وسط حرف‌های‌مان از میلم به قوی و مستقل بودن گفته بودم بدون اینکه تعریف کامل و واضحی از آن داشته باشم. یکهو بحث کشید به کوچه‌های تنگ و باریک و تاریک.

چون چند سالی گذشته فقط نقل به مضمون می‌کنم.

« دخترایی که اخلاق و رفتار مردونه دارن یا پسرایی که مثل دختران می‌تونن برن پیش روانشناس و بعد از معاینه، گواهی بگیرن برای تغییر جنسیت. از دغدغه‌های ذهنی‌ای که داری معلوم می‌شه که به درد چی می‌خوری. مثلا مردایی که اصلا دنبال کار و این چیزا نیستن خب مسئولیت خونه رو هم نمی‌تونن گردن بگیرن. یا زنی که شبیه مرداست چجور مادری می‌خواد بشه؟»

آن موقع فقط سر تکان دادم. ولی توی مغزم سیل راه افتاده بود.

در ذهنم می‌گذشت:« آره...منم خیلی دوست دارم که قوی باشم. اصلا دوست دارم خانواده به من تکیه کنه. دوست دارم کار کنم. من به درد مادری نمی‌خورم.»

اما از یک طرف، من عاشق دختر بودنم بودم. هیچ‌وقت ذره‌ای نارضایتی از مونث بودنم نداشتم. حجابم را دوست داشتم. توی بازی‌های‌مان هم هیچ‌وقت نتوانستم خودم را مرد جا بزنم. اگر قاتل بودم، یک قاتل زن بودم. اگر جبهه بازی هم می‌کردیم باز هم یک زن رزمنده بودم.

هرگز مثل بعضی همکلاسی‌ها و دخترهای دور و برم فکر نمی‌کردم ای کاش مرد بودم و مردها اوضاعشان بهتر است.

این طرف دلم را که دیدم، حرف‌های داییم به نظرم مسخره آمد.

آن شب از خرید که برگشتیم برای مادرم تعریف کردم حرف برادرش را. آن شب برای مادرم با یک خفه‌شو و گمشوی گذرا تمام شد. ولی برای من تازه شروع ماجرا بود.

یک عمر خودم را دختری می‌دیدم که دوست داشت از بقیه‌‌ی دخترها قوی‌تر باشد. آن وقت یکهو گندش درآمد که بقیه مرا جور دیگری می‌بینند.

مادرم که قبول نداشت من پسرم، مرا به عنوان یک دختر هم به رسمیت نمی‌شناخت.

« این خونه و زندگیه درست کردین؟! شلخته‌ها، دخترین مثلاًها!»

« انگار نه انگار توی این خونه دوتا دختر زندگی می‌کنن.»

« بیا ببین دختر فلانی چطوری کار می‌کنه. مگه شما دختر نیستین؟»

واقعاً دختر بودم؟ شکی درش نداشتم ولی باز یک جای کار می‌لنگید.

چون همیشه موهایم را کوتاه کوتاه می‌کردم، چون عاشق بتمن و مرد عنکبوتی بودم، برای اینکه با لباس دامن دار و آستر دار سختم بود، چون یک مقداری ( خیلی زیاد) میل به خشونت داشتم، چون بوس و بغلی نبودم، یعنی خدا به خطا، مرا به‌جای پسر، دختر خلق کرده؟!

مثل دوستانم نمی‌نشستم به تعریف از هیکل بازیگرهای مرد. هیچ کراشی نداشتم و اگر در جایی چشمم به مردی گیر می‌کرد، بعد از استغفرالله، یک فحش حواله‌ی تمامی اجناس مذکر روی کره‌ی خاکی می‌کردم و از کنارشان می‌گذشتم.

یک مدتی همین‌‌طور بودم، یک‌باره انگار آتشی درونم روشن شد.

« ای وای‌، همین رو کم داشتم نکنه از زنا خوشم می‌آد؟»

واقعاً دنیا برایم تیره و تار شد. من همجنسگرایی را جز به عنوان مرض روانی به رسمیت نمی‌شناختم. اصلاً برای همین غصه‌ام گرفته بود که اگر من هم آن مرض را گرفته باشم، چند وقت باید وقت صرف درمان کنم؟

اصلاً چطور به خانواده‌ام می‌گفتم که نیاز به درمان دارم؟

کلاس دهم بودم. حاج آقای دانشمند آمد سمنان. من نمی‌شناختم و اهمیت خاصی هم نمی‌دادم. اما مادرم مرا با خودش برد. انقدر شلوغ پلوغ بود که اصلاً نفهمیدیم چه گفت و چه شد.

زودتر با مادرم زدیم بیرون. چون پدرم را هم نمی‌توانستیم از پای منبر بکنیم، تصمیم گرفتیم تا خانه پیاده برویم. دو سه کیلومتر راه بود و وقت خوبی داشتم برای حرف زدن.

خیالم راحت بود از امن بودن مادرم. یک راست رفتم سر اصل مطلب.

+« همجنسگرایی از کی اومده؟»

-« همجنس‌... بازی، از زمان قوم لوط بوده دیگه.»

+« قضیه‌ی قوم لوط چیه؟»

مادرم داستان قوم لوط را برایم تعریف کرد. گفت که چطور از فرمان صریح خدا سرپیچی کردند. آن هم به آن زشتی و کثیفی!

گفت که حتی پیامبر خدا حاضر شده بود که دخترانش را به شکل حلال به عقد مردهای ده دربیاورد ولی آن‌ها به طلب فرشته‌ها آمده بودند.

یک صحبت ساده‌ی آن شب مرا از چندین سال تباهی و فکر و خیال مسخره نجات داد. دیگر مطمئن شدم که از هرچه همجنس‌باز و همجنس‌بازیست حالم بهم می‌خورد.

اصلاً از اول هم همین بودم فقط نیاز داشتم آن حرف‌ها را از زبان کسی غیر از خودم بشنوم. از بس که در فضای مجازی ( آن موقع تلگرام و اینستاگرام) پر شده بود از حرف‌های روشن‌فکری« باید به گرایشات احترام بذاریم. نگاه کنین چه گوگولین اصلا اصلش ازدواج با همجنسه...»

احساس می‌کنم معنای روشن‌فکری را به گند کشیده‌ایم.

من دختر مذهبی یک خانواده‌ی مذهبی در یک مدرسه‌ی پاک و پر از خرخون و بچه مثبت، توی یک شهرستان عادی، یک زمانی دغدغه‌ی ذهنی‌ام هویت جنسیم بود.

نوجوان‌ها، مهم نیست در چه جایی و در چه فضایی، به خودشان فکر می‌کنند اما آن فضا و محیط می‌تواند خیلی راحت جهت‌شان را عوض کند. ببردشان سمت صراط مستقیم یا ته دره.

من هنوزم همانم. هنوز هم گاهی لاتی حرف می‌زنم. مثل خانم، ها که هیچ مثل آدم هم نمی‌توانم روی صندلی بنشینم. حوصله‌ی آرایش ندارم و هنوز هم یک مقداری( خیلی زیاد) خشنم. به جهنم.

در عوض عاشق همسر و مادر بودنم‌ام. اگر همان موقع با خودم به توافق نمی‌رسیدم، چند سال از عمرم را پای شناخت جنسیتم حرام می‌کردم؟

یک سال دیگر، دو سال دیگر یا ده سال؟

دو هفته‌ی پیش که دخترم را زورکی به مادرم امانت دادم، با شوهرم رفتیم مستند ترنس‌کشی را تماشا کردیم. تماشا کلمه‌ی درستی‌ست. واقعاً تماشایی بود.

اگر در نوجوانیم آن را دیده بودم شاید یک ثانیه‌‌ ‌ام را هم به نوشخوار ذهنی نمی‌گذراندم.

خواستم اول از آن مستند بنویسم اما هرچه نوشتم حق مطلب را ادا نکرد. شوهرم گفت:« چی‌کار داری می‌کنی؟ یارو سه سال وقت گذاشته مستند به این خفنی ساخته تو می‌خوای توی یه صفحه کلش رو بگی! با مقدمه و پایان قانع کننده؟»

خودم قانع شدم. به جایش تجربه‌ی خودم را نوشتم. خدا را صد هزار بار شکر که وقتی مستند را دیدم که برای بچه‌هایم کار از کار نگذشته باشد.

آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote

آدرس بله: @varaghkahi

✨🌿

تغییر جنسیتفضای مجازیهمجنسگراییهمجنسبازیهویت جنسی
۱۱
۶
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید