ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

خانواده ارزشی

خانه‌ما پنج کیلومتر از سمنان و نقطه‌ی شروع راهپیمایی فاصله دارد. این شد که تصمیم گرفتیم از شب قبل توی میدان سعدی بخوابیم تا از اولین‌ها باشیم. البته اینکه خانه‌ی مادرم وسط میدان سعدی‌ست هم توی این تصمیم بی‌تأثیر نبود. مادرم از همان بچگیم هم عادت داشت با وعده‌ی شام و ناهار خوب ما را به راهپیمایی ببرد. من که برای حرف آقا و خود ایرانم می‌رفتم ولی دلیل نمی‌شود خودم را از تسهیلات مادرم محروم کنم.

شام را سریع بر بدن زدیم. یک ربع مانده بود به بانگ الله اکبر. سعی کردم دخترم را آماده کنم.« مامان، داد بزن بگو الله اکبرررر.»

او هم با ذوق می‌گفت:« الاهو اکرم.»

نمی‌دانستم این آغاز بدبختی‌ماست. چند دقیقه‌ای مانده به نه، مادرم در یک اقدام شگرف، آبرو و حیثیتش را کرد سر چوب و رفت توی حیاط. شروع کرد به الله اکبر گفتن.

به خواهرم گفتم:« الان همه می‌فهمن ساعت خونه ما خرابه.»

ساعت نه، همه پریدیم توی حیاط. صدای الله اکبر ما سه زن توی نعره‌های الله اکبر شوهرم گم می‌شد. احساس می‌کردم آن‌طور که باید و شاید صدایم نمی‌رسد آمریکا. صدایم را بالاتر بردم. نمی‌دانم شوهرم خواست رویم را کم کند یا صدای غاز گونه‌ام را پوشش بدهد، بیشتر داد زد. نفسش گرفت و به سرفه افتاد.

گفتم: « تیر غیب پهلوی خورد وسط گلوی آخوند.»

نه دیگر سرفه‌اش بند نیامد که نیامد رفت توی خانه.

« یکی از عرزشی‌ها تلف شد. الان ماها هم خفه می‌شیم.»

خوشبختانه خفه نشدیم و سالم بعد از دو دقیقه برگشتیم داخل. خوشبختانه الله اکبر گفتن به دهان دخترم مزه کرد و بدبختانه دیگر ول‌مان نمی‌کرد.

« نی نی الاهو اکلم بیگه. بیلیم حیااااط»

تا آن نی نی کچل ناقصش را نبرد الله اکبر بگوید، آرام نگرفت که نگرفت.

خیلی سعی کردیم از سرش بیندازیم و بالاخره حوالی ساعت ده راضی شد توی گوش ما الله اکبر را داد بزند نه توی حیاط.

آن شب هر چقدر تلاش کردم زود بخوابم دخترم نگذاشت. نشست تا ساعت دو صبح، خوب مرا به خاک سیاه نشاند تا بالاخره خوابید. جایش عوض شده بود، چشمش هم که خاله و مامان‌بزرگش افتاده بود. خواب را به من بدبخت حرام کرد.

موقع نماز صبح خیلی آرام رفتیم و آمدیم اما باز دخترم عین اجل معلق بالای سرم نازل شد. این شد که نگذاشت تا موقع راهپیمایی چشم روی هم بگذارم.

ساعت نه و نیم صبح خانوادگی ردیف شدیم وسط راهپیمایی. دخترم به عنوان رشوه‌ی شرکت توی راهپیمایی، از خاله‌اش شیر کاکائو و رنگارنگ تلکه کرد. همه را هم قبل از شروع کار گرفت که یک وقت خدایی نکرده کسی دبه نکند.

خیلی زود من و شوهرم راه‌مان را از دخترم و مادرم و خواهرم جدا کردیم و رفتیم برای یک راهپیمایی زن و شوهری. انگار می‌خواستیم برویم دربند بلال بزنیم. دیگر د و قطره ساندیس که این حرف‌ها را نداشت.

« چرا لباس آخوندی نپوشیدی؟»

یقه‌ی لباسش را بهانه کرد. اما ته دلم می‌دانستم رویش نمی‌شود با من و لباس آخوندی یک جا دیده شود.

نمی‌دانم چرا وقتی خوشحالم کرم درونم جفتک می‌اندازد!

« کاش می‌پوشیدی اون وقت این پرچم ‌ها رو می‌ذاشتم توی عمامه‌ت باحال می‌شد.»

گفت:« جنبه نداری دیگه.»

همان طور که راه می‌رفتیم و شعارها را ناقص و غلط غلوط تکرار می‌کردیم، شوهرم گفت:« چقدر شیخ! من چرا هیچ‌کدومشون رو نمی‌شناسم؟»

« کار خود نظامه دیگه یه تریلی آخوند خالی کردن بگن مثلا ما زیادیم.»

این شوخی‌ها را اگر با دوستان مذهبی‌ام می‌کردم مرا در دم اعدام انقلابی می‌کردند. انقدر توی اینستاگرام فحشش داده‌اند دیگر شوهرم خوب آب بندی شده. انقدر خوب کنار آمده که لقب جیره خور نظام را هم خوب پذیرفته.

آخرهای مسیر دوباره به سه یار گم کرده‌مان رسیدیم. همان جا نزدیک میدان امام، مادرم برگشت که باج راهپیمایی را آماده کند.( لوبیا پلوی چرب) ما اما با قدرت به مسیر ادامه دادیم. نزدیک میدان، مردم دست به دست، پرچم دو متری را نگه داشته بودند و تکان می‌دادند. دخترم رقص پرچم را که دید از خود بی‌خود شد. پرید و گوشه‌ی پرچم را گرفت. خدا را شکر کردیم که بچه‌مان این‌طور خوشحال و البته ارزشی‌ست. فقط مشکل این بود که نمی‌شد از پرچم جدایش کرد.

در همان گیر و دار، یکهو حالم بد شد. بچه‌ی دوم‌مان هنوز پا به جهان نگذاشته، به خواهرش حسودی کرد. خواست خودی نشان بدهد، زد مرا به خاک سیاه نشاند.

شوهرم مثل یک سرباز فداکار جسد من و پیکر پاک و مطهر دختر غرغروی‌مان را با خودش از میدان جنگ بیرون کشید.

دخترمان به علت کم خوابی و خلوتی مسیر برگشت‌مان، به یک هاپوی کوچک مبدل شد و پاچه‌ی من و شوهرم را جر واجر کرد.

سینه‌ام تنگ شده بود. نفسم در نمی‌آمد. فشارم هم افتاده بود.

« ببین وقتی حرف می‌زنم خیلی حالم بدتر می‌شه‌ها... ولی نمی‌تونم حرف نزنم.»

« خب یه دقیقه ساکت شو تو رو خدا نمیر تا برسیم.»

« نه از من نخواه حرف نزنم باید حرف بزنم.»

هرچه می‌رفتیم راه کش می‌آمد. اما بالاخره خودمان را زنده و سالم رساندیم به لوبیا پلو. جای شما خالی.

امسال هم خودمان را ثابت کردیم. از وقتی یادم می‌آید دغدغه‌ام همین بوده که به یک شکلی یک جای کار کشورم را بگیرم. اما نمی‌دانستم چه کار کنم. تصمیم گرفتم مسیر مشخص را دنبال کنم.

اینکه هرسال می‌روم راهپیمایی، اینکه خودم را برای کتاب می‌کشم و اینکه توی سن کم مادر شدم، همه برای این است که به صفر تا صد مسیری که سید علی خامنه‌ای برای پیشرفت کشورم ترسیم کرده، اعتماد دارم.

تا لحظه‌ی مرگم هم همینی است که هست.

الله اکبر22 بهمنراهپیمایی
۱۲
۱۷
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید