دسته گل💐
با خواهرم از کلاس برمیگشتیم. باید از وسط بازار رد میشدیم تا به خانه مامان برسیم. باید برمیگشتیم تا دخترم را بردارم و با شوهرم برگردیم خانه خودمان. خریدهایی که مادر میخواست را انجام داده بودیم و داشتیم بر میگشتیم که خواهرم به یک دسته نرگس اشاره کرد.
«نرگس سمنانه؟ چند؟»
«سیری صد تومنی.»
کلا که از گل خیلی خوشم نمیآمد ولی آن چهار تا شاخه نرگس سر بسته چه بودند که آدم بخواهد صد تومان هم پایش خرج کند!
ولی ذوق سحر برای خرید گل باعث شد اغفال بشوم و من هم به فکر خرید گل بیفتم. کمی جلوتر هم نرگس میفروختند. حداقل سرشان باز بود.
«سحر، توروخدا بپرس اینا چند. من روم نمیشه.»
سحر پرسید.
« اینا پنجاه. اونا هشتاد.»
به سرعت فکر خرید دسته هشتاد تومانی را از سرم بیرون کردم. دیگر دودل بودم که همان پنجاه تومانی را بگیرم یا نه. دوست داشتم برای شوهرم گل بگیرم و خوشحالش کنم. این پا و آن پا کردم. سحر میگفت که بگیرم و خوشحالش کنم و من داشتم به این فکر میکردم که:« آره بابا بگیر با پنجاه تومان که بدبخت نمیشی... مطمئنی نمیشی؟ اگه شدی چی؟ »
همیشه سر بزنگاه ها خساستم بیخ خرم را میگیرد. درست مثل همان موقع. بالاخره با خودم کنار آمدم گفتم یک پنجاهی برایم بیاورد.
« اینا خوشگل تره. اونا خوشبو تره. کدوم رو بدم؟»
به آنی که گفت خوشبو تر است نگاه کردم انگار آن زردی وسط گل بین گلبرگ ها پخش شده بود و گل برگ ها هم زیادتر و شلخته تر بودند. به دلم افتاد که همان را بگیرم ولی با خودم گفتم:
« مردا عقلشون به چشمشونه. اصلا مگه مردا میدونن بو چیه؟!»
فهمیدم بله مردها نمیدانند بوی خوب چیست ولی دوجا خیلی خوب دماغشان راه میافتد یکی وقتی غذایت میسوزد و نمیخواهی که او بفهمد و یک بار هم وقتی میخواهی بعد از ساعت ها کپه آن را بگذاری یک استراحت کنی. به سرعت و با دقت بوی خرابکاری بچه را احساس میکنند. آنقدر دقت بویاییشان بالا میرود که حتی آلارم اشتباه هم میزنند.
همان خوشگل هارا خریدم.
از سحر جدا شدم او به سمت خانه خودش و من سمت خانه مامان.
وقتی رسیدم بلافاصله متوجه شدم که یکهو همه چراغها خاموش شد. حدس زدم که میخواهند مرا غافلگیر کنند. هرچند با توجه به شناختی که از خانواده و شوهرم داشتم؛ میدانستم نباید خیلی به دلم صابون بزنم.
چند لحظه بعدش به من ثابت شد که در آدم شناسی الحق و الانصاف بینظیرم. چون خانواده از سورپرایز کردن فقط خاموش کردن لامپ را بلد بودند.
خلاصه که برق ها روشن شدو ما خداحافظی کردیم.همسر عزیزم خیلی عکس العمل خاصی به گل نشان نداد و برای همین مجبور شدم هر بیست ثانیه یک بار به او یادآوری کنم که برایش گل گرفتم.
«گل خوشگله؟ خودم برات گرفتم.»
« خوشبو نیست؟ به نظر من که عالیه.»
« اصلا دیدی گل برات گرفتم؟»
« چه گل قشنگی داری کی برات گرفته؟»
آخرش دلم از این حرف ها راحت نشد و به او گفتم:« این گل رو از کی داری؟.... نشنیدم. از کی؟....»
کلا رمانتیک بازی به ما نیامده.
آخر شب هم گلم را از من گرفت و به عنوان هدیه تولد و حفظ آبرو جلوی خانوادهاش داد به خودم.
حالا از دیشب تا حالا دو دلم که همان پنجاه تومان را از او بگیرم یا هزینه حمل و نقل و ضربه روحیم را هم حساب کنم.
#روایت_نویسی
.