ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

من در وطن پارسی

.

من در وطن پارسی

از دو هفته قبل از رویداد وطن پارسی، به کلی دیوانه شدم. از ذوق و هیجان کل خانه را به جوش و خروش آوردم. مثل بچه‌ها که نه مثل اسکل‌ها یکهو کف می‌زدم و بالا و پایین می‌پریدم. خداروشکر که زودتر شب مراسم رسید وگرنه سر از تیمارستان در می‌آوردم. شب اول، آقای فیض و امیرخانی مهمان مدرسه‌ی ملی روایت سمنان بودند. نمی‌نویسم که چه گفتند اگر خیلی مشتاق بودید؛ می‌آمدید.

به محض اینکه وارد مدرسه‌ی روایت شدم؛ بهم ریختم.هرچه جلوتر می‌رفتیم؛ حالم بدتر می‌شد. حرف‌های آقای رضا امیرخانی که تموم شد؛ دیگر کاملا از هم فرو پاشیده شدم. ورودم به جمع‌ بچه‌ها و اساتید نویسنده، به کل مرا دگرگون و دچار یک جور یأس ادبی می‌کند. به حدی که با خودم می‌گویم:« خب دیگه تموم شد. دیگه هیچ‌وقت دست به قلم و کاغذ نمی‌زنی. تو هیچی نمی‌شی.»

این حس مزخرف یقین به هیچی نشدن و اینکه ته مسیر هیچی نیست؛ فقط آدم را از نوشتن دلسرد نمی‌کند. حالت را از زندگی بهم می‌زند.

اما چرا بازهم نوشتم؟

چون من یک معتادم. وقتی به مواد اعتیاد داری، چشم امید خانواده‌ات را کور می‌کنی. به پورن معتاد باشی چشم خودت را. به نوشتن اعتیاد داشته‌باشی، قلبت را کور می‌کنی.

نوشتم چون مجبورم.

فردا صبح، نوشته‌ی خواهرم را دیدم؛ نوشته بود:

آقای امیرخانی‌عزیز. نصیحتتان را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم و تمام سعیم را می‌کنم که آن را نه آویزه‌ی گوش، که ذکر شبانه‌روزم کنم.

ـ من وقتی به عقب نگاه می‌کنم، از روزی احساس پشیمونی می‌کنم که هیچ کاری نکردم. کار اشتباه کردن از هیچ کاری نکردن بهتره. چون از اشتباه هم چیزی به دست می‌آری. باید تا قبل ۳۰سالگی چندتا کار رو انجام بدی تا بفهمی تو برای کدوم مسیری.

حساب کردم، من تا سی سالگی ۳٠۶۹ روز فرصت دارم. به خودم گفتم:« تو که می‌دونی آخرش هیچی نیست ولی نمی‌تونی بیخیال بشی؛ جهنم، تا آخر این ۳٠۶۹ روز به خودت فرصت بده. شد شد نشد هم که برو بمیر.»

این‌طوری من ساعت پنج صبح یا خودم به توافق رسیدم و جلسه‌ی دوم رویداد وطن پارسی را بدون صدای داخل سرم شروع کردم.

صبح‌مان را آقای زهیر توکلی با شاهنامه، تاریخ و البته سیگار و ما ادراک ماالسیگار شروع کردند. آن طوری که آقای توکلی اسامی و اتفاقات شاهنامه رو دقیق و با آب و تاب برایمان گفتند؛ حسادتم را برانگیخت.

« سعیده، به خودت بیا. از فردا باید شاهنامه بخونی. اصلا اگه نخونی کثافتی!»

آقای توکلی دو روز پیش تصادف کرده بود و نشست و برخاست برایشان سخت شده بود و با واکر به جلسه آمدند که واقعاً همه‌ی ما را نگران کردند. هرچند که من بیشتر از دست و بالشان، نگران ریه‌هایشان شدم.

شب هم آقای یوسفعلی میرشکاک آمدند. انقدر حرف‌هایشان درباره‌ی فارسی و اهمیت زبان برایم جذاب و حتی هیجان انگیز بود که حد ندارد. صدایش را ضبط کردم و فکر کنم قرار است پنجاه باری به آن گوش بدهم.

مَخلَص کلام اینکه بعد از این دو روز من دیگر آن آدم سابق نخواهم شد. چهار استاد چند چیز را در من بیدار کردند که مدت‌ها بود در من خوابیده بودند.

یکی عشق به شاهنامه

عشق به شهر و استانم

عشق به خود خود خود زبان و ادبیات فارسی. تأکید می‌کنم به خود زبان و ادبیات نه به کتاب درسی‌اش.

امبدوارم دوباره وطن پارسی را در سمنان ببینم.

#ورق_روایت

#ورق_کاهی

آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote

آدرس بله: @varaghkahi

✨🌿

رضا امیرخانی
۶
۰
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید