ویرگول
ورودثبت نام
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

من رو چه به کربلا؟ ۳

.

اولین اربعین(۳)

بالاخره یک ماشین پیدا کردیم. یادم نمی‌آید که چقدر طی کردیم ولی راضی بودیم. ون تقریبا پر شده بود. فقط یکی یا دوتا صندلی خالی داشت. همه به جز من مرد بودند. جلوتر از همه‌ی ما، روی صندلی جلو یک مرد مو فرفری با دشداشه نشسته بود. هم فارسی بلد بود هم عربی. با این که او هم مثل ما مسافر بود ولی همه با او چانه می‌زدند. خیلی جوش می‌زد که همه را در ماشین نگه دارد. راننده زد بیرون تا مسافر برای صندلی‌های خالی پیدا کند. طول کشید. مردها شاکی شدند.

« گفتین آماده‌ی حرکته سوار شدیم. پس چرا نمی‌آد؟»

باز هم آن مو فرفری تلاش کرد تا مسافران را آرام کند. جواب نداد و همه‌ از ون پیاده شدند. من و شوهرم ماندیم و همان مو فرفری که داشت حرص می‌خورد. ما دیدیم که حالا حالا ها ماشین پر نمی‌شد. پیاده شدیم. ولی بی سر و صدا و شکایت. بیشتر خجالت زده بودیم که این‌طور از پشت به راننده خنجر زدیم. طفلک می‌آمد و می‌دید جا تر است و بچه نیست. چند قدم از ماشین دور شدیم که یک ون دیگر پیدا کردیم. کوله‌هایمان را به باربند بست و راه افتادیم. باز هم همه جنس ذکور و جوان بودند. یکی شان کلاس هفتم هشتم بود. حالا از کجا فهمیدم؟

آیا با پسر مردم گرم گرفتم و از او پرسیدم «چند سالته خاله؟» خیر

آیا وسط حرف‌های‌شان سنشان را به ما گفتند؟ خیر

از تلاش و اعتماد به نفس پسر برای ارتباط گرفتن با راننده، در حالی که از عربی فقط کَم، هنا، اَین، سیدی، واین طور چیزها را بلد بود و البته ذوقش از نمره‌ی خوب عربی آن سالش فهمیدم.

به شوهرم گفتم:« تو هیچی بلد نیستی؟ نمی‌تونی حرف بزنی؟ خجالت بکش. آخوندی مثلا دو ساعت زل می‌زنی به کتاب عربی‌ای به قطر گردنت می‌ری پنج ساعت از روش سخنرانی می‌کنی. دوتا جمله بلد نیستی؟»

همان پسرک شرف مان را خرید تا جلوی راننده مثل اسکل‌ها حرف نزنیم.

برای نماز مغرب جلوی یک موکب ایستادیم. خواب دم غروب حالم را بد کرده بود ولی به محض دیدن قیمه نجفی گل از گلم شکفت. اولین غذایی بود که از دست میزبانان عراقی‌مان گرفتم. شبیه گوشت کوبیده‌ی خوش عطر و طعمی بود که روی برنج ریخته بودندش.

بعد از نماز، راه افتادیم. جاده‌ها و رانندگی عراقی‌ها خراب بود. هر از چندگاهی که از یک چاله‌ای رد می‌شدیم از خواب می‌پریدم. هر چه می‌رفتیم نمی‌رسیدیم. انگار راه کش می‌آمد. نصف شب بود که نزدیکی‌های حرم پیاده‌مان کرد.

نجف بودیم. در خانه‌ی پدری.

ادامه دارد...

آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote

آدرس بله: @varaghkahi

✨🌿

https://vrgl.ir/kLprR

https://vrgl.ir/lEJAQ

کربلاسفرنامهاربعیننجف
۹
۳
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
ورق کاهی ( سعیده مظفری )
هیچ‌کاره، علاقه‌مند به نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید