
.
اولین اربعین (۵)
همان موقع یک موجود زنده دیدیم که آب میفروخت. عزرائیل را هل دادیم و رفتیم جلو. رویمان نمیشد ادا دربیاوریم و به طرز علیل و فلجی عربی صحبت کنیم تا او را متوجه منظورمان کنیم. فقط بطری آب را نشانش دادیم و او هم گفت ده تومان. دو برابر ایران. همان موقع اسکروج درونم جلوی شوهرم را گرفت.
« ولش کن دیگه چیزی از راه نمونده. ارزش نداره.»
آن چیزی نمانده، حدود سی کیلومتر راه بود.
« خوبه تو خرج مون رو نمیدی وگرنه تا الان از گشنگی مرده بودیم.»
راست میگفت و اگر شرایطمان عادی بود، تکه تکهام هم میکرد نمیگذاشتم آنقدر پول آب بدهد. آب به هیچ جایمان نرسید. ولی زنده ماندیم. حدود یک ساعت دیگر راه رفتیم که یک موکب خودش را نشان داد. با ذوق و شوق خودمان را به آن رساندیم. آب و غذا خوردیم. انگار دنیا را به ما داده بودند.
« ببخشید عمود اول کجاست؟»
« همین مسیره. پونزده کیلومتر دیگه باید برین.»
گوشت تنمان آب شد. از عرش به فرش کوبیده شدیم. باز هم ماشینی رد نمیشد. ظهر جمعهی سمنان از آن جا شلوغ تر بود. یا باید همان جا میمردیم یا به مسیر ادامه میدادیم و در راه میمردیم.
گزینهی دوم را انتخاب کردیم. سه ساعت دیگر راه رفتیم فقط در یک موکب برای نماز ظهر ایستادیم. وقتی تابلوی عمود اول را دیدم بال درآوردم. یعنی روز عروسیم آنقدر خوشحال نشدم. دیگر دم غروب بود. نیم ساعت استراحت کردیم و همان شب تا عمود صد یا صد و خردهای، جلو رفتیم.
اصلا موکب عراقیها را میدیدم کیف میکردم و دلم میخواست باز هم ببینم. این که میدانستیم آخر مسیر چه بهشتی بود؛ تحریکمان میکرد که تا جان داریم راه برویم.
جانمان زود ته کشید. دنبال جای خواب گشتیم. جا زیاد بود ولی اکثرشان تفکیک جنسیتی شده بود. من گوشی نداشتم و اگر یکی از ما زودتر بیدار میشد یا برای نماز خواب میماند، آن یکی خبر دار نمیشد. در جستجوی موکب مختلط، چند عمود دیگر جلو رفتیم. اصلاً نفهمیدیم کی خوابمان برد. فردا صبح، بعد از نماز راه افتادیم. انگار دنبالمان کرده بودند. دوست داشتم زودتر به ته کار برسم.
صبح یکمی عقلم سر جایش آمد.
« وای! الان واقعا تو راه کربلا ام؟ من رو چه به کربلا؟»
ادامه دارد....
دیگه آخراشه😁
#ورق_روایت
#اربعین
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿