
کاش میشد آغازم اینگونه نبود اما سنگينی کلمات به قدری بر شانه هایم فشار میآورد که دیگر تحمل نگه داشتن خود را ندارم.
کاش نمیفهمیدم و در جاهلیت خود به سر میبردم ،کاش مفهموم کلمات را درک نمیکردم و به زندگیام ادامه میدادم.
هضم اتفاقات اخیر از توانم خارج است و هر روز فشاری که به گلویم وارد میشود تا جیغ بزنم و فریاد بکشم بیشتر میشود ،گاهی به نوزادها حسودی میکنم ، به راحتی برای مشکلاتشان که تنها در دایره گشنگی و موارد وابسته به آن است گریه میکنند و خود را تخلیه کرده و راحت میشوند.
تنها چیزی که مرا در این زمان سرپا نگه داشته و قوت قلبیست برایم ،کتاب خواندنم است که بتازگی با توسعه آن توانسته ام دوام بیاورم و از افکار جور وا جور خود شانه خالی کنم .
حداقل در این زمان (نبود اینترنت بین و مللی)به بعضی اموری که میخواستم انجام دهم رسیدگی کردم ، سبک تازه ای برای خواندن آغاز کردم ،متوجه شدم که ادبیات واقعا میتواند جذاب باشد و حتی عادی ترین آنها شاهکار است ،اینکه تو را در دنیای خود میبرد و مجبور به درک خود میکند مرا شگفت زده کرده است ،البته رمان ها هم بدک نیستند و از خواندنشان پشیمان نیستم .
پی نوشت:نمیدانم چه هیزم تری به این زندگی فروخته ایم که انقدر به کاممان تلخ شده و قصد ندارد طمع قابل تحمل تری برایمان داشته باشد .