
بارها شور زندگی ما را گرفته اما به سرعت و شدت سرکوب شده.
این دومین متنی است که پس از بیدار شدن از خواب در تختم خواندمش. و همین متن مرا بیرون کشید از سر گیجه های خمیازه کشم تا آزاد نویسی کنم.
بارها شور زندگی مرا گرفته اما به سرعت و شدت سرکوب شده.
بلند تر می خوانمش.
بارها شور زندگی مرا گرفته اما به سرعت و شدت سرکوب شده.
بلندتر می خوانمش. چون تشنه ای، لب خشک ام را بر دهانه این کوزه میگذارم. تشنهتر میشوم.
دستانم جیغ میزند و می نویسد.
بارها شور زندگی مرا گرفته اما به سرعت و شدت سرکوب شده. آنقدر مینویسمش. آنقدر بلند میخوانمش تا به پاسخ برسم.
چه چیز آن را سرکوب میکند.
سربازان کلمه قلم میکوبند به جمجهٔ شکستهام.
خودم. خانواده. جامعه. حکومت. دختر بودنم. پول. توان بدنی. توان ذهنی. دوست. تنهایی. کفایت. آب و هوا. حوصله. گذشته. آینده. وظایف. دل کندن.
چرا این جمله تا این اندازه به من نزدیک است؟
چرا دست به یقه این جمله انداختم و بیخیالش نمیشوم؟
چرا سؤال دارم اما جواب ندارم؟
جواب میخواهم.
این روزها یک نمیدانم بزرگم. یک نمیدانم متحرک. یک نمیدانم که دست و پا دارد.
آن روز در خیابان به یک نفر گفتم سلام من نمیدانم هستم. گیج شده بود بیچاره.
خب منم گیج شدم.
دارم شعر مینویسم یا واقعیت؟ شعر واقعیت نیست؟
چرا اهمیت دارد که الان دارم چه مینویسم. آزاد نویسی میکنم. در نوشتن هم نمیتوانم آزاد باشم؟
ذهنم دوباره باید احساس امنیت کند تا کار کند و موتورش روشن شود.
بی حس شدن را نمیپسندم. همانطور که بی حس نشدن را. همانطور که اضطراب را. همانطور که نمیدانم را.
بارها شور زندگی مرا گرفته اما به شدت و سرعت سرکوب شده.
اضطراب چیزی است که این روزها مزهاش از زیر دندانم نمیرود. اذیتم میکند. دست و پایم را میبندد و در فریزر می اندازدَم.
این اضطراب گاهی با دلپیچه و شور زندگی مخلوط میشود. هر دو میپیچند و جاذبه دارند. من میان این دو، پاهایم را در آغوش گرفتم و میغلتم در میان لایه هوای معلق.
معمولا زور اضطراب زیاد است. قاتل شور زندگی است.
امروز صبح با صدای ویبره پیامک گوشی از خواب پریدم. ساعت هشت صبح. دیشب به خاطر قرص و آمپول ضد آلرژی بعد از مدتها یک خواب عمیق داشتم. خوابی که خستگی چسبناک را از جانم کشید.
یکبار پیامک را میخوانم. خیال میکنم شاید هنوز خوابم. چند بار میخوانمش.
همسفر دورهی نویسندگی خلاق آنلاین ۷۳
سلام
بعد از ۷۰ روز دوری که میان ما افتاد، سفرمان را ادامه میدهیم.
واقعیه. خیلی واقعیه. دعوت شدم به سفر.
ساعت هشت صبح.
فقط صدا میشنوم.
جیک جیک.
هو هو هو.
گنجشک و قمریهای حیاط با هم مسابقه گذاشته اند تا یادم بیاندازند زندگی، زنده است. قلبش مریض است اما هنوز نفس میکشد. نفس های تندش به دور گردنم میچرخد. فوت میکند در چشمانم تا بیدار بشوم و به خود بیایم.
سخت است. دل کندن از یک امید بزرگ سخت است.
این روزها همه چیز بحرانی است. بحران بحران بحران.
در این بحران اما
باید بنویسم
باید فکر کنم
باید درس بخوانم
باید بخوانم
باید به بیمارستان بروم
باید کلاس بروم
باید تفریح کنم
باید معاشرت کنم
باید دل بکنم
باید امتحان بدهم
باید به وظایفام برسم
باید فراموش کار نباشم
اما مدتی است که بی حس هستم.
این همه فشار و الزام در تنظیمات کارخانه من نمیگنجد. اینترنت هم قطع است و آپدیت جدید کارخانه به من نرسیده. طبق نسخه قدیم سینه خیز دارم مواجه میشوم.
برایم جالب است که دیگران هم مثل مناند؟
من یکم گیجم اما مطمئنم یک اشتباه دارم. اضطراب و شور را نباید دشمن یکدیگر بگیرم.
اضطراب در پی شور به زندگی زاده میشود.
فقط من هنوز زبانش را نمیفهمم. وقتی زبان هم، درک نشود هیچ چیز درست پیش نمیرود.