عسل اسداللهی·۱۹ روز پیشتنفسِ داخل غاراین مدت زنده بودم. چون حس میکردم. نفس میکشیدم. گریه میکردم. میخندیدم. میدیدم. میشنیدم. میرفتم. میآمدم. لمس میکردم. میخواندم. مین…
عسل اسداللهی·۲۵ روز پیشملافه خیسنمیدانم کجا باران آمده که بویش از بینیام بیرون نمیرود. من به باران فکر نکردم. فکرهای مرا باران، فکر کرده است. ثانیههای خیس در زندگیام…
عسل اسداللهی·۱ ماه پیشریزش نبضدر پسِ زمین خوردن و برخاستنِ این خط، حیات نهفته است. زندگی در تنِ این خط توان تازه میگیرد. وقتی عاشق هستی، زندگی افسارگسیخته در زیر و ب…
عسل اسداللهی·۱ ماه پیشگذشتن و رفتن پیوسته در امتداد چهل غنچه دل خیستو خیلی دوری جانم.سلام عزیزم. امید که خوب باشی. امروز خوشحالم. گواهینامه ام را گرفتم و با شیرینی به خانه برگشتم. به دیدن لبخند بر چهره خانو…
عسل اسداللهی·۱ ماه پیشحدود کشدار زندگیاحمد رضا احمدی در شعر «این زمان» میگه:پنجره را باز کردمکه باد بیایدو صدای رفت و آمد مردمان رااز کوچه بشنومکه حدود زندگی را دوباره بشناسمصدا…
عسل اسداللهی·۱ ماه پیشآبنبات ضد آلرژیبارها شور زندگی ما را گرفته اما به سرعت و شدت سرکوب شده.این دومین متنی است که پس از بیدار شدن از خواب در تختم خواندمش. و همین متن مرا بیرون…
عسل اسداللهی·۱ ماه پیشدرختکمی قبل تر یا شاید کمی بیشتر از کمی قبل تر، گمان می کردم تا جایی که دستم در پستو افکار و احساساتم راه پیدا می کند تمایل به درخت بودنم خیلی…
عسل اسداللهی·۱ ماه پیشبالاخره توانستم!آسمان آن روزخوانندگان عزیز این یکی از نوشته هایم در زمان جنگ هست.بالاخره توانستم. بالاخره توانستم خودم را سبک کنم. بالاخره خلاص شد. بالاخره…
عسل اسداللهی·۱ ماه پیشآخرین هاتاج. تاج بر سر چه چیز بگذارم؟آخرین خوابیدن کلمه، بر پوست تنت.آخرین نت صدا.آخرین حس رنگ.آخرین لمس حجم هوا از میان انگشتان دست ها.