در پسِ زمین خوردن و برخاستنِ این خط، حیات نهفته است.

زندگی در تنِ این خط توان تازه میگیرد.
وقتی عاشق هستی،
زندگی افسارگسیخته در زیر و بمِ این خط میتند.
وقتی میترسی،
به هیجان میآیی،
شاد میشوی،
عصبانی هستی—
نیز چنین است.
اما وقتی دلشکستهای،
زندگی دستی بر شانهات میگذارد تا تسلی باشد،
و خطِ بیرمقتر میلغزد.
وقتی غمگینی،
خستهای،
یا شوریِ اشک روی پوستت شُره میشود،
نیز چنین است.
امروز که به نبضِ بیمار روی مانیتور خیره شده بودم،
همهی ذهنم از این فکر پر بود:
خطِ نبض، نخستین همراهِ ما در مواجهه با حیات است.
نقطه به نقطهاش گواهِ زیستِ بیمار در گذرِ عمر اوست.
از مانیتور، انرژیِ بودن در جریان، سرریز میکرد.
آیا این خط، مرا هم به یاد خواهد آورد؟
در هر لحظهی سکوت،
صدایِ نفسهای ضربانِ قلبِ بیماران
در گوشهایم میتپد؛
خطِ آنها در خطِ من هم ثبت میشود.
این خط شاعر است،
و بدنِ ما دفترِ شعرِ او.