زمانی نمیدانستم مرگ چیست.
نمیدانستم آیا مرگ یک انسان است یا یک شیء، یا شاید حیوانی نامرئی. نمیدانستم انسانها چگونه میمیرند. حتی نمیدانستم آیا واقعاً مردنی در کار است؟ آیا این چیزها حقیقت دارند؟
تا اینکه برای اولین بار، هفت ماه پس از فوت پدربزرگم، فهمیدم او دیگر در این دنیا نیست. آن زمان بود که برای نخستینبار درک کردم مرگ حقیقت دارد؛ واقعاً انسانها میمیرند.
از آن به بعد، بیشتر و بیشتر با مرگ روبهرو شدم و کمکم فهمیدم مرگ چیست.
اما هنوز هم نفهمیده بودم که مرگ چگونه میآید، چگونه میگذرد، و چه عواقبی دارد...
تا اینکه عزیزترینم را، تکهای از وجودم را از دست دادم.
آنجا بود که فهمیدم مرگ چقدر سیاه است، چقدر تلخ و چقدر سوزناک.
فهمیدم چیزی شبیه آتش در درونت شعلهور میشود.
احساس میکنی ناگهان جهان تمام شده است.
احساس میکنی هیچ چیز دیگر مانند قبل نیست.
احساس میکنی عضوی از بدنت قطع شده و دیگر بدون آن نمیتوانی ادامه دهی.
وقتی خبر مرگ خواهرم را شنیدم، تازه فهمیدم سوختن یعنی چه — بدون اینکه حتی دستت به شعلهای بخورد یا گرمایی را لمس کنی، درونت میسوزد.
فریادها، گریهها، زجهها… هیچکدام اثری ندارند.
مرگ آنقدر سنگین است که آن را در وجودت حس میکنی.
مرگ!
آیا واقعاً میشود آن را توصیف کرد؟
اگر بخواهم آن را توصیف کنم، میگویم مرگ شبیه انسان است؛
عادی، معمولی، بیهیاهو و حتی بدون ترس.
مرگ شاید همین حالا در کنارمان باشد، با ما، زیر همین سقف.
من مرگ را از مرگ خواهرم الهام گرفتم.
من مرگ را در چشمان نیمهباز، سبز، خسته و بیرمق او دیدم.
مرگ را در صورت نرم و سرد، در جسم بیجانش لمس کردم.
مرگ را در خون خشکشدهی قرمز رنگی که روی انگشترش جا مانده بود دیدم.
من مرگ را دیدم.
و هنوز در شگفتم…
چگونه بعد از دیدن مرگ، هنوز زندهام؟
چگونه زندگی میکنم؟
مرگ، برایم واژهای بزرگ است.
شاید هنوز نتوانم آن را کامل شرح دهم…
اما این، چکیدهای بود از آنچه مرگ برای من بود.
