میخواهم بنویسم…
چطور و چگونه؟ نمیدانم.
فقط مدتهاست احساس میکنم ذهنم انباشته از واژههاییست که باید آزاد شوند. باید آنقدر بنویسم تا هیچ کلمهای درونم باقی نماند. هیچ جملهای نیمهکاره نماند.
هرگز فکر نمیکردم آغاز نوشتن تا این اندازه آرامشبخش باشد.
من پر از حرفم، پر از تصویر، پر از شخصیتهایی که در ذهنم زندگی میکنند و پر از اشتیاقی که دیگر درونم جا نمیشود.
برای من، نوشتن با یک واژه آغاز میشود؛ کافیست فقط «شروع» کنم.
اگر بخواهم خودم را توصیف کنم، نخست میگویم: من یک خواهرم.
بعد، یک مادر، یک همسر، یک دختر، یک رفیق، و گاه مشاوری دلسوز.
اما از میان همه این نقشها، بودن در نقش خواهر برایم شیرینتر است؛ چون فقط آنجا، خودِ واقعیام هستم: آزاد، بیقضاوت، و بینقاب.
مادر بودن نیز حس شگفتانگیزی دارد، همانطور که همسر بودن، بهویژه وقتی همسر کسی هستی که رفیق، عشق، همراه و مشوق توست.
رفیق بودن، دختر بودن، مشاور بودن... هرکدامشان گوشهای از روحم را آرام میکنند.
اگر نبودند، نمیدانستم با این همه کلمات درونم چه کنم، چطور خودم را سبک کنم.
من فقط میخواهم بنویسم.
انقدر بنویسم تا زیبا نوشتن را بیاموزم.
عاشق هنر هستم، بهویژه نقاشی و طراحی.
روزی تمام خیالاتم را نقاشی خواهم کردم ... روزی کلماتم را نقاشی خواهم کرد.
حتی آن واژهای را که همیشه برایم سنگین بوده؛
واژهای به نام: "زن".