
سال ۶۱۸ هجری بود. دشتهای اطراف رود «سند» زیر پای سپاهیان مغول میلرزید. چنگیزخان، با لشکری که گویی پایان نداشت، جلالالدین را به محاصره درآورده بود. بوی مرگ در هوا پیچیده بود و رودخانه سند، خروشان و بیرحم، در پسِ پشتِ سلطان خوارزمشاه، تنها راه نجات بود.
جلالالدین، در حالی که زرهاش بر اثر ضربات شمشیر غرق در خون و غبار بود، سوار بر اسبش ایستاد. سربازانش که از خستگی و ناامیدی به زانو درآمده بودند، به او چشم دوخته بودند. او میدانست که بازگشت، مرگ است و ماندن، اسارت.
سلطان به سوی رودخانه نگاه کرد. امواج بلند، سنگی را که از کوه به درون آب میافتاد در دم میبلعیدند. او با صدایی که از میان فریادهای سپاه دشمن و غرش رودخانه طنینانداز میشد، رو به یاران وفادارش کرد و گفت: «تا زمانی که خونی در رگ دارم، سر تسلیم فرود نمیآورم. اگر قرار بر مرگ است، بگذار در اعماق این آب باشد نه زیر تیغ دشمن.»
او اسب را به قلبِ خروشانِ سند راند. اسب، با قدرت در آب پیش میرفت و سلطان، در حالی که پرچمش را به اهتزاز درآورده بود، بیباکانه از عرض رود گذشت. سربازان مغول که از این شجاعتِ جنونآمیز حیرتزده شده بودند، در ساحل ماندند و تنها به او نگریستند. چنگیزخان از فراز تپه، در حالی که به دور شدنِ قامت استوار سلطان در میان امواج مینگریست، رو به پسرانش کرد و گفت: «از پدر، چنین پسری باید که اینچنین از میان چنگال مرگ میگریزد.»
جلالالدین به ساحل مقابل رسید. او دیگر سپاهی نداشت، اما در آن لحظه، او صاحب چیزی بزرگتر شده بود: *نامی که در تاریخ هرگز دفن نشد.* او در آن سوی رود، نه فقط برای جان خود، بلکه برای روحِ زخمی ایران، دوباره قد علم کرد.