دفترمو باز کردم تا بنویسم؛ ولی تصمیم گرفتم اینجا رو امتحان کنم. دیروز که اتفاقی یکی دو تا پست تو ویرگول با حالوهوای این روزها خوندم، با خودم فکر کردم شاید بد نباشه منم کمی از اونچه که این روزها بهم میگذره رو بنویسم.

واقعیتش من هم بسیار دلتنگ زندگی عادی هستم؛ اگر بشه اسمش رو زندگی عادی گذاشت؛ بههرحال مقصودم زندگی پیش از جنگه. من هم مثل خیلیهای دیگه تو این دوران از محل زندگیم تبعید شدم؛ تو این رفتنها، آهنگ "پرندهی مهاجر" قمیشی دستآویز من بوده:
ای پرندهی مهاجر، سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم؟ قفسه تموم دنیا
آخرش یهروزی هجرت در خونهتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
و زمزمهی این جملات وقتی پا به راه طولانی و طاقتفرسایی میگذاشتم که میدونستم به جای چندان امنی هم نمیرسه:
میگذره روزای عمرت توی جادههای خلوت
تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت
هفتهی اول این اقامت طولانی در زادگاهم، منو حسابی برد به دوران نوجوانی؛ خودمو غرق کردم در کتابها، دایرهالمعارفهای بزرگ و هیجانانگیز و فیلمهایی که همیشه دوست داشتم ببینم ولی فرصت نشده بود، مثل هابیت و ارباب حلقهها. واقعیتش اینه که تعطیلیهای بلند و فراغتهای واقعی در دوران بزرگسالی خیلی کمیابن؛ خصوصا در دنیایی که انتظار داره همیشه در حال دویدن باشی و با مسئولیتهای فزایندهای که با گذر زمان پیوسته روی دوشت گذاشته میشن.
به هرروی، این هفتهی شیرین خیلی زود تموم شد و جاش رو داد به کارهایی که باید حضوری پیش میرفتن، ولی حالا باید با هر بدبختی که هست، مجازی جلو برده بشن؛ چون که «معلوم نیست این شرایط تا کی ادامه دار باشه». دوباره تغییر برنامه ها و سازگاری های جدید. کد زدن بدون اینترنت، تعریف تسک های بدون نیاز به شبکه بین الملل، پیدا کردن نسخهی داخلی چیزها.
بعد از عید، کلاسهای مجازی هم بهطور جدی شروع شدن؛ (فلشبکی به روزهای نحس کرونا) وقتی آدمها رو نمیبینی، هیچچیزی اونطور که باید منتقل نمیشه؛ نه سوال، نه جواب، نه همدلی و نه شوخی. بیشتر وقتها همهچیز تو یه حالت سرد و سطحی باقی میمونه، جوری که نه استاد فیدبک کافی میگیره و نه دانشجو اونقدر انگیزهی گوش کردن و همکاری داره.
واقعیتش اینروزهای رخوتانگیز مابین جنگ و صلح برای من سنگینتر از جنگ هستن؛ این بلاتکلیفی سرمو به درد میاره. از یهجایی به بعد تصمیم گرفتم همهی مجراهای خبررسانی در دسترسم رو به حالت بیصدا دربیارم و بایگانی کنم. دیگه از خبرها خستهام. دیگه نمیخوام از این زمان و فرصت خارقالعادهای! که در اختیارم قرار گرفته استفاده کنم. فقط میخوام همش تموم شه و برگردم سر زندگیم...
روی شاخههای دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری
دلتنگ تهرانم و مسیرهای هرروزهم؛ دلتنگ دانشگاه و همکلاسیهام، دلتنگ دوستانم؛ دلتنگ محل کار و همکارام، دلتنگ اینترنت و یه سرچ ساده. میدونم چنین دغدغههایی وقتی آدمها جانشون رو از دست دادن شاید کوچیک و بیاهمیت به نظر برسه. همدرد تمام کسانیام که در این روزها از دست دادن رو لمس کردن؛ چه از دست دادن جان خود یا عزیزی باشه، چه از دست دادن کار و زندگیای که میشناختند.
واسه ما فرقی نداره هرجا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم