ازین روزها می نویسم به صِرف نوشتن.شاید باید منتظر شوق و اومدن استعاره باشم،مجالش نیست.چندان فکر نمی کنم،نصف روز کار و رفتو آمد یسری چیزا رو پاک میکنه.یسری چیزارو نه.وقفه ای که پیش میاد رو به کتاب میگذرونم.اونم برای پر کردن وقفه است که فکر نکنم.به این چیز میزای ریزِ اطراف و آدما هم نیست.نه،یه چند وقت هست سرم درد نمی گیره براشون.هر چند فکر نکنم برای چیزی درد بگیره،بگذریم.
از احوالات غریبِ قریبم،بهتون تنها چرخ روندن توی خیابونای خلوت نیمه شب رو پیشنهاد میکنم.نه برای سلامتی و این حرفا،از رو اجبار محکوم به اجرا.ذهنتون باز میشه.آهنگ هم با خودتون ببرید.
از کلمه ای به کلمۀ بعد دم میگیرم.حرف ها زیادند ولی... نمیدونم.روی سیکل خواب و کار قدم میزنم،یه تکرار مسخره.
وقفه ای چند ساعته و بعد:
باز هم نوشتن رو متوقف کردم.الان حوالی ساعت پنج و نیم صبح است که از خواب پریدم.بدن دم کرده و سینه ای که میکوبد.تا به کی؟و تا به کجا.کرختی میره سراغ جاهایی که فکر نمیکنی بشه حسشون کرد.
مثه جنازۀ بلند شده از گور بیشتر روز ها بلند میشم.از ناله و زاری و به دنبالش ترحم خریدن بیزارم.همیشه بودم.چیه که هرروز مسابقه کی بد بخت تره بین هم برگزار میکنید؟آره این بار از امید ننوشتم اما ثبت این روز ها لازمه.
«او»،سوم شخص مفرد من،حکم کافئین توی رگ های خسته است.گاها بهم میگه:خیلی سخت میگیری،تو مسئول یه سری چیزا نیستی،میدونم چطور خودتو بابت یسری چیزا سرزنش میکنی.یه لبخند میزنم و میدونه که این حس تا استخون با منه.تو آینه هام زندگی میکنه.حسی که فریاد میزنه:تو به دوش داری... حسرت ها و آرزو ها را به دوش داری.تو باید تمومش کنی.
از معمولی مُردن میترسم.از خسته و بی هدف زندگی کردن میترسم.من از حسرت بار مردن بیش از همه میترسم.و ازین ترس ها تغذیه میکنم.شب به شب نور سبز و قرمز خیابون رو روشن کرده و تو سکوت دنده میدم.یک،دو ثانیه.دو،سه ثانیه.در نهایت سه.همیشه شمردن صفر تا صد این پیرمرد برام سوال بوده،ازون سوالای ممنوعه.
یه شبایی وسوسه میشم که همین فرمونو برم،اتوبان پشت اتوبان و بیوفتم تو ناکجاآباد...بدون دسترسی،بدون بازگشت.زیادی آسونه در برابر رنج موندن و مرد بودن نه؟برا همین همیشه،خیابون پشتی و لباس پاره مشکی وصله خورده اش منتظرمه و در آخر توی کوچه بچگیم توقف میکنم.کوچه ای که بچگیام کریه بودنش کمتر به چشمم میومد.
«ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز،کان سوخته را جان شد و فریاد نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند،کانرا که خبری شد خبری باز نیامد»
یه کم از کتابایی که خوندم هم اینجا بگم برید بخونید:
بیشتر از یه ماه قبل،کتاب11.22.63رو شروع و تقریباً 15روز بعد تموم کردم.این چند وقته به حضرات معرفی کردم،ارزش ۱۰۰۰صفحه رو داره.در مورد ترور جان اف کندیه که در قالب یه داستان جذاب دراومده.

بعد از اون کتاب خاطرات یک ضد قهرمان رو خوندم،دقیقا تو همین بازه این جنگ مسخره بود.دید خیلی جالبی داره،ازش لذت بردم.

کتاب بعدی مرگ فروشنده بود،بخونید پدیده غمگینی بود.روایت دردناک از«مرد بودن».

بعد ازون رو آوردم به یه مجموعه فانتزی که قبلا خونده بودم،حدود شش یا هفت سال قبل.چرا؟چون جلدهای جدیدشو طاقچه موجود کرده(دوجلد) دارم سه جلد قبلیو میخونم تا جزئیاتش برگرده و بتونم جدیدا رو بخونم.
دست آویز خوبی برای فکر نکردن هست.
اسم مجموعه«استورم لایت: طریق شاهان».

در همین حد در حوصله ام میگنجید.
بابت لحن غیر ادبیم عذر خواهی میکنم،باشد که در آینده درصدد جبران برآیم.

پ.ن۱:کتاب،قطعه ای شعر یا آهنگی مهمونم کنید.
پ.ن۲:این پی نوشت با خودتون.

س