ویرگول
ورودثبت نام
B.O.W
B.O.Wاحمق ترین انسان،شعبده بازی است که فریب سحر و جادوی خودش را میخورد.
B.O.W
B.O.W
خواندن ۵ دقیقه·۹ ماه پیش

نُت سیاه

اول به لیوان کمر باریک چای و بعد صورت سرشار از زندگی پیرمرد نگاه کرد....

مرد شدن سخت شده است حاج علی و مرد موندن سخت تر.گذاشتم حرفامو لب طاقچه شاید خاک گرفتنشان دلخوری نگفتنشان را رفع کند.. می‌گفت سکوت بزرگترین دارایی یه مرد خردمند است.حق داشت و درست،این است: من خردمند نیستم.حرف روی حرف بچینم توی پستوی مغزم که ستون های بلندش در آخر آوار کنج تنهایی ام شود.ناگهان پستو از نور خالی و خیس میشود.خیس اشک هایی که در تمام این سالها نریختم و عهده دار بغض هایی هستم که نشکوندم.ما مرد بودیم حاج علی.گفتند برو رفتیم گفتند بیا اومدیم.برای بزرگ ها کوچیک بودیم و برای کوچیکاشون بزرگی کردیم.زخم خوردیم گفتند مردونگی کن زخم نزن.جیک نزدیم.خلوت به ما حروم بود برادر.عرق تو شیشه و خون روی پیشونی و پینه به نگاهمون بسته شد و قسم به درد که لب به لب پرشد و ما لب نزدیم نه به حرف و نه به ظرف.

یه مدت حرف را خوردیم و سنگ درد،تنها به گرده کشیدیم چون روا نبود...کل خانواده مثل یه «خیمه» بزرگ است و«مرد» ستون اصلی این خیمه است و ستون نباید ترک بخورد...اگه خورد از تُو...شکست از تُو..مُرد؟از تو مُرده.اما این جماعت بی وجود شدند حاجی،فدای چشمای مات و کم نورت.قبلا سرو بودند،الان جوونه های بی جونند با ساقه های نازک. چند سال قبل ازین سالها،یک نفر داس کشید و این خوشه ها تو باد رقصیدن گرفتند.کجا،کی و چرا...این ها زیر تیغ سنگ آسیاب جیغ میزنند.اسیابان چند سالی گندمِ بی زحمت آسیاب خواهد کرد...من رد شدم حاجی.دیدم و رد شدم و یه تیکه سجع ناملموس تو سرم پیچید:سرم و نگاهم یه جا نیست و دیگه روا نیست سر،درد بیارم از سردرد هایی که تنها هستند..هستند که گوشزد کنند تو برگرد،برگرد به اصلت. برگرد به شهری که غرقه برگرد به لحظه اخ لحظه...تو این لحظه پسر مرگو بغل کرده.پسر بر نمیگرده..سینه اش سرده..مادرشُ بی صدا بغل کرده،بغل کرده غم،سکوت،زخم،خشم،ترس...اما پسر.پسر آرزوی مرد بودن داشت چون خونه یه مرد کم داشت.اشک،مادر داشت و پسر غرور.از آن غرورها که فقط اشک مادر پاکشان میکرد.پس رفت و رفت تا وقتی برگشت تو نگاهش یه مرد هست.

لحظه را بی غم مزه میکرد.گفتم که بادرد هم سفره بود حاج علی؟نگفتم؟آخر خودش هم نمی‌گفت.زیرِ پیرهن درد پوشیده بود.روی جسم نزار و استخوان های خودنمای پهلوی لاغرش. برفرض محال اگر یک شب وزن سنگین درد روی سینه نبود،خواب هم بستر چشمش نمی شد.درد تنها تن پوشش نبود،شناسنامه اش بود.اصلا رفت دنبال همدرد گفتندش:دنبال هم دردی؟!نگرد آقا نگرد!گاهی بس غریب است درد آدمی بر آدمی.من دیدمش حاج علی،سر ظهر و شیفت اول، تو چرت ظهر جوری بخواب میرود گویی بیداری در کار نیست..

پسر پر کشید و من چند سالیه تو کَت این ملت نمیرم.کجا فریاد بزنم که بلند تر بشنوند؟من چند صباحی هست گوشه نشین این تاریک ترین گوشه شدم.از نگاه و لباس و کلمات گمان نخواهی برد که چه بر احوالات این تک مرد می گذرد.کمال طلبی و کمال گرایی دیگر به کارم نمی آید.اهل شِکوه نیستم و نبودم فقط اگه دستم رسید دستتون رو می گیریم.اگر روزی تاب نگاه این مردم با لباس خاکی را نداشتم،یعنی جایی بین راه را بیراهه رفتم...از آن عده ای میگویم که تیتر اخبار با آنها غریبه است...آن ها که کمک با غرض را بی غرض رد میکنند که نگویید صدقه قبول میکند.آن صفادل ها که اگر سیلی کافی نبود با خون صورتشان سرخ می ماند.من مینویسم شرح احوالشان که اگر میشد طلا میگرفتم سرتاپایشان.مردمیرکه در قلم نمی گنجند،دست آویز حق طلبیِ قلابی چند حرومزاده ناحق میشوند.این نازنین رعایا که خاک با عرق جبین بارور کردند.


چشم هایش را که بست،چای پیرمرد چند سالی یخ کرده بود.




و اما من...این روزها تشخیص نمی‌دهم احوالات خوش و ناخوش را...«کلمه درد»گرفته ام،چطور باید گفت،آنجا که کلمه می آید درد هم با خود می آورد..زخمیِ تناقض شدم و خسته زنجیر های خود بافته،مسئولیت هایی بر شانه ام سنگینی میکنند.هیس...نپرس،دستی بر شانه ام بگذار و بگذر،دوای من بین لبان تو جا خوش نکرده ست.

جریان آزار دهنده افکار و زیر لبه زمزمه:

منم نت سیاه،حاصل جنگ های تو،خطری ترین نور توی شب های تو...

منم نت سیاه،میان سکوت های جنگ،حماسه سرودن سرود های جنگ...

پرده سوم:

جایی بین تماشاچی ها هست؟مثل مهره ناهمگون شدم.میل به خشونت توی وجودم بالا میره و به هر طریقی میخوابونمش...من هنوزم اون متمدن خوش برخورد میمونم.مصرانه روبه جلو خودمو میکشم.با اصرار زندگی میکنم.دعوت به امید میکنم چون مجبورم همیشه معادلاتم رو پاک کنم و دوباره دست به خودکار بشم.ذهنم پرشده از چرک نویس های کهنه و جدید...دستای منطقم جوهری و احساسم با نگاه دنبالش میکنه.کجای این فرمولای لعنتی رو باید تغییر بدم تا مسئله خودم با خودم حل بشه؟حقانیت من توسط خودم نقض میشه و شما هم توسط خودتون.منم کمتر از شما حق ندارم تا یسری حرفا رو بشنوم.از راه برسی و بهم بگی کمی بزار زمین و آروم باش...کسی نیست و من جاده هارو سوال پیچ نمی کنم.تو تا یسری چیزا رو با خودت حل نکنی نمیتونی کاملا تکیه گاه باشی.ذهنم تو جریان هضم کردن هضم نشدنی ها بهم دروغ میگه...دروغ های عادی و شیرین که:...که چی؟!

میتونی جای خالی رو خودت پر کنی.میدونم غالبا از دروغ هایی که میگی مطلعی.

من با درد های خود خواسته با درد های ناخواسته کنار میام.تجسم امید شده یه تیکه یخ زمخت زیرآخرین دنده،پهلوی چپ.نمی تونم بشینم تا از خون ریزی بمیرم.پس بجاش میدوم.با هر قدم بلندی که تو حرکت بر میدارم یخ به قلب نزدیک و نزدیک تر میشه و با خودم تکرار میکنم:یکم جلوتر...یکم جلوتر.

در آخر می بینم لحظه ای رو که ایستادم و یخ خیلی وقت پیش آب شده است.اما زخمی عمیق تر از تصورم به جا گذاشته است.

در آخر خسته ام...عمیقا خسته.

اونقدر که با «خسته نباشید» گفتن هزار نفر هم قرار نیست تفاوتی ایجاد بشه.

https://virgool.io/d/rbwawtpclerm/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%D9%86%D8%AA%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B2%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF%7CNoteSiah-Farshad+%D9%85%D8%AA%D9%86


مرد صامتْ
مرد صامتْ



جانی&وی
جانی&وی


پ.ن۱:سال نوتون با تأخیر جدید باشه.

پ.ن۲:آخرین عکس مال بازیcyberpunk2077عه،من باهاش زندگی کردم.پیشنهاد میکنم.

پ.ن۳:یه شات آهنگ مهمونم کنید.

پ.ن۴:این پی نوشت با شما باشه،بسم الله



مردجامعه
۲۶
۲۲
B.O.W
B.O.W
احمق ترین انسان،شعبده بازی است که فریب سحر و جادوی خودش را میخورد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید