ویرگول
ورودثبت نام
B.O.W
B.O.Wاحمق ترین انسان،شعبده بازی است که فریب سحر و جادوی خودش را میخورد.
B.O.W
B.O.W
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

زنده ام،متاسفانه

از سوپر که بیرون امدند به لامپ بالای سر خیره شد.دوتایی عرض خیابان را طی کردند.هوای ملس و خوبی بود ولی نه اونقدر که هنوز بوی خون رو احساس نکنه.کلاس ژاکتش رو روی سر کشید و خزید توی عقب نشینی شش هفت قدمی ای که توی دیوار بود.طوری تکیه داد که میدون کوچیک جلفا رو به چشم ببینه.ازین گوشه و آدمایی که توش جمع میشدند متنفر بود.ابله های الکی خوش و عروسک های فکسنی.این اون تیکه از نسلش بود که میخواست مثل تکه ای کاغذ کثیف از باقی صفحه پاره اش کند.تو این افکار بود که موتوری ها و پرچم دار ها از خیابون روبرو رد شدند و پس از دقیقه ای جولان گذشتند.نیشخندی زد.رقیب برای عروسک ها پیدا شد.تو همین افکار بود که صدای فندک رفیقش ذهنش را برگرداند به حال.به پیرهن سفید شلوار انگلیسی اش سسری نگاهی کرد.گوشه لبش به لبخندی چرخید و فکر کرد:این بچه با وجود رو مخ بودنش بلده چطور خوش پوش باشه.همان طور که مشغول تماشای رقص دود سیگار بود این سوال از دهان رفیقش بیرون آمد:«به نظرت کجا پامون رو کج گذاشتیم؟»تا کمی سوال را با خود حلاجی کرد پوزخندی زد و گفت:«به دنیا اومدیم»و بعد سرش را با حالتی گنگ تکان داد و گفت:«واقعا کجا؟»رفیق سفیدپوشش کامی دیگر گرفت و سیگار را از سمت فیلترش رو به او نگه داشت.کمی تردید و سیگاری که بین انگشتانش نشست.از آذر به این ور چنین اجازه ای به خود نداده بود.حواسش بود «به ندرت»جایش را به «هر از چند گاهی» ندهد.توی این بلبشو همین را فقط کم داشت؛شب نشینی سیگار بین دو انگشت.کامی سنگین گرفت و با حسرت بیرون داد.خاطره دویدن هایش هنگام طلوع کمی گلویش را سوزاند.روزهایی که حتی بدتر از امروز نبودند.کامی دیگر و به وقت حبس دود،سیگار نیمه جون را پس داد.پرتره سوختن جوانی اش را میان نفس های سیگار میدید.انزجار راه گلویش بست و او هرچقدر که توانست را به بیرون تف کرد.بی میل به زندگی بهترین توصیف برایش بود.

_یه نخ دیگه؟

تراوِلی به سمتش گرفت.«این یکی با من»

باز هم چند کامی و چند تکه افکار گریزان.فیلتر را با کتونی هایش خفه کرد و با اشاره ای راه افتادند.کوچه که به خیابان ریخت،شروع به زمزمه کرد:با یه بیت خاقانی چطوری؟

_عالی

پس خواند:در تخته نرد خاکی اسیر مششدرم/زین مهرۀ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

_احسنت،حالا معنیش چی میشه؟

آروم خندید.«بمون تو خماری،دفعه بد بهت میگم»

_مستیا،حواست نیست

هوا را بی هوا به داخل کشید و با صدا بیرون داد:مست؟...کاش بودم.اگه تو عالم هپروت بودم هرساعت یه سردرد تازه نمی کوبید تخت سینم که:«هان به هوش و به گوش...احمق ها همه جا ریخته اند!»به من بود نخ و سوزن به دست،دوره میوفتادم و دهن هارو کوک می زدم..

دیگر ادامه نداد.از خیابان که می‌گذشتند سه جوانک با سر و ریختی عجیب گپ میزدند و یکی شان خندۀ کریهی داشت.آنکه سیگار به دست داشت رو به کله فری که روبرویش بود گفت:نه نه،اینا کار خودشونه...

از کنارشان که گذشتند هر دو خندید،سفید پوشِ شفیق با خنده گفت:فک کنم راننده تاکسی بود!.

دست در جیب به سمت ماشین میرفتند.هنوز احساس ناخوشی میکرد و وقتی صندلی جلو می‌نشست فکر کرد این شب و قدم زدن هایش هم فرقی به حالش نکرد.در طول روز دستخوش احساسات مختلف بود اما در نهایت همان بی میلی دائمی به سراغش میامد.اون روزهای اول اعتنایی به لرزش و صداها نمی‌کرد و ساعت ها پای لپتاب کز میکرد.فارق از دنیایی که غرق آتش و خاکستر میشد.هر از چند گاهی مراقب خانواده بود و حتی آماده باش بیدار می‌ماند.اما الان دیگر هیچ..هیچ.

بالاترین دکمه پیرهن نخی اش را شل کرد و از شیشه به همهمه خیابون خیره شد.بدون اینکه نگاهش کند بگفت:«آتیش کن.زود ازین خراب شده بریم.»

شباحوالات
۲۳
۲۹
B.O.W
B.O.W
احمق ترین انسان،شعبده بازی است که فریب سحر و جادوی خودش را میخورد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید