ویرگول
ورودثبت نام
B.O.W
B.O.Wاحمق ترین انسان،شعبده بازی است که فریب سحر و جادوی خودش را میخورد.
B.O.W
B.O.W
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

گپی با کنکوری ها

هر سال با کنکوری ها برخورد دارم و برام جالبه این اتفاق.چه توی ویرگول چه توی برخورد های روزمره ام.این متن رو می نویسم برای تویی که عجیب کنکور عذابت میده.
بیا ببرمت به حدود اردیبهشت سال۱۴۰۱،نزدیک کنکور و آخرین جلساتی که اصفهان،باشگاه استاد خودم میرفتم.
اون سال موقعیت عجیبی داشتم.با وجود اینکه از بچگی با جمع به راحتی جوش میخوردم و تعامل برام سخت نبود،اون بازه زمانی توی باشگاه خودم غریبه بودم.۱۸ساله ای که برای جمع بزرگان هنوز کوچیک و برای جمع نونهالان و نوجوانان،زیادی بزرگ بود.تقریبا تنها بودم و تقریباً هرشب مبارزه میکردم.استرس کنکور تمرکزم رو گرفته بود و ذهنم توی میدون جمع نمی شد.اون روز ها یه نفر بود که من باهاش جورتر بودم و حرفِ هم رو بهتر می فهمیدیم.محمد رضا محبی(فامیلش رو درست یادم نیست)قهرمان کشور،۲۲ساله.صفتی که توی آدم ها پسندم بوده و هست رو پررنگ داشت:خاکی و خون گرم بود.
بارها و بارها با حوصله ایرادات و نقاط قوتت رو می‌گفت و اصلاحت میکرد.یه شبایی با شوخی و خنده ای که با هم داشتیم،یادم میرفت با چی روبه رو میشم چند ماه آینده.
یه شب با چرخ که بر می گشتیم،یه سوپری وایستادیم تا لیموناد و کیک بخوریم(از ترکیبات مورد علاقه ام).با کلی اصرار و انکار حساب کرد و همون طوری بی حال کف کوچه نشستیم.بهش سربسته از نگرانی هام گفتم و آروم گوش داد.
بهم گفت:بخدا من بدتر از تو بودم و برای جزئی ترین چیزا اضطراب میگرفتم توی بچگی.دکتر بردنم،رواشناس و و و تا شدم اینی که هستم.خیلی ساده،دانشگاه مهاجر اصفهان درس میخونم و ورزش رو جدی تر از درس ادامه میدم چون علاقه ام بوده.هنوز به نتیجه کارم قانع نشدم و ادامه میدم و اینو از من داشته باش: اونقدر ها که فکر می کنی،بعدش خبری نیست:)
میدونم...میدونم ساده انگارانه است و جمله خاصی نیست اما اون شب برای من تسلی بخش بود.یه نفر از چیزی که برتو می‌گذشت خبر داشت و از این حال،گذشته بود.
باید بگم آره،بعدش خبری نبود.برای توی کنکوری اونقدر که فکر میکنی خبری نیست‌.خلأ توی سینه ات رو دانشگاه پر نمیکنه و نمیگم تلاش نکن،به هیچ وجه اما خودت رو داغون نکن:)
یه چیز جالب از این پسری که سال هاست ندیدمش دوست داشتم این بود که بابای یه بچه ها برای فینال باهاش رفته بود و تعریف می کرد: همه کادر و بچه هایی که باهاش بودن،همه مون شدید استرس داشتیم.محمد رضا با خنده اومد تو رختکن و بهم گفت چند میدی تو راند اول ناک اُوتش کنم؟!منم بهش گفتم کل بچه ها رو شام میدم!
رفت تو زمین راند اول ناک اوت کرد و اومد بیرون:)
خدایم گواه که سعی کردم توی این چند ساله با کلماتم از نگرانی این بچه ها کم کنم و امیدوارم حالتون بهتر شده باشه.
سخن آخر اینکه:
برادر من و خواهر من،سرنوشتت قرار نیست با یه امتحان خوب یا بد رقم بخوره.نفس بکش و ادامه بده.این روز ها هم رد خواهند شد.

سالکنکورخاطره
۰
۰
B.O.W
B.O.W
احمق ترین انسان،شعبده بازی است که فریب سحر و جادوی خودش را میخورد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید