
برگردیم به ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۳:
مثل همیشه با صدای رویِ اعصاب آلارم گوشی از خواب بیدار شدم و زودتر از همه رفتم کتری رو آب کردم و گذاشتم روی گاز تا بچه ها که از خواب بیدار میشن صبحونه بخوریم و خودمم رفتم سراغ چک کردنِ پیامای گوشیم.
همه چیز درست شبیه روزای قبل پیش میرفت ، همون یکنواختی که توی این دوماه تکرار شده بود.
پس فردا یک امتحان مهم داشتم و شروع کردم به دودوتا چهارتا کردن برای پیدا کردنِ یه تایمی وسط اون همه کلاس و شلوغی برای خوندن امتحان و وقتی دیدم خیلی زمانم کمه کلی دلشوره توی دلم چنگ انداخت. حاضر شدم و رفتم سر کلاس اصلا حال درست و درمونی نداشتم ، انگار روحم خبر داشت که چندساعت دیگه قراره چه اتفاقی بیوفته و همه چیز برای همیشه عوض بشه . نشستم ته کلاس و شروع کردم به ور رفتن با بازی های چرت و پرت توی گوشیم .یهو دیدم یکی از بچه ها ازون سمت کلاس اشاره میکنه که خوبی؟ چرا رنگت پریده؟ یهو به خودم اومدم که چی؟ من؟ رنگم پریده؟ وا…
نمیدونم چرا انقدر دلشوره داشتم.
کلاس با خستگیِ بسیار بعد دو ساعتی که اندازه ی ده ساعت گذشت تموم شد و همینطور کلاس بعد ترش. برگشتم خوابگاه که یکم بخوابم (چون انگار صدسالی بود نخوابیده بودم) که بعدش برم یه ناهاری بخورم و برای امتحان فوق سخت دو روز دیگه اماده بشم. بدون اینکه حتی لباسامو دربیارم افتادم رویِ تخت و سریع خوابم برد . با صدای زنگِ گوشیم از خواب بیدار شدم . ( شماره ی ناشناس )
ولش کن بابا معلوم نیست کی اشتباه گرفته. ولی گویا طرف ول کن معامله نبود و هی زنگ میزد. گوشیو جواب دادم و یه صدای جیغ جیغوی منفوری تند تند صحبت میکرد : جناب شما کجایین الان دقیقا چه شهری هستین ؟
منو میگی با خودم گفتم وا منظورش چیه؟
گفتم من خوابگاهم چطور مگه؟
طرفم بدون اینکه بزاره و برداره گفت : من پشت سیستمم دارم نامه اخراجتونو از دانشگاه امضا میکنم شما اخراجین لطفا وسایلتونو همین امروز جمع کنین و برگردین شهر خودتون.
یه لحظه ی طولانی ای انگار نفهمیدم چیشد. فکر کردم هنوز از خواب بیدار نشدم یا یکی زنگ زده مسخرم کنه دوباره به شماره نگاه کردم. نه نمیشناسم این شماررو.
صدا دوباره از پشت گوشی اومد : خانوم؟ شنیدین؟
من : بله بله شنیدم . منظورتون چیه؟ الان من باید چیکار کنم؟
صدای منفور : من نمیدونم اگه اعتراضی دارین بیاین ستاد دانشگاه وگرنه که جمع کنین برین خداحافظ.
گوشی قطع شد …
حتی دلم نمیخواد یادم بیارم که اون لحظه چه حالی داشتم .
سریع از اتاق رفتم بیرون . حتی نمیتونستم درست راه برم . دست و پام میلرزید و بغض گلومو به شدت فشار میداد.
با دستای لرزون زنگ زدم به بابام و تا گوشیو برداشت و گفت سلام عشق بابااااا چطوری ،
بغضم ترکید. دیگه نتونستم نفس بکشم . حتی دیگه نمیتونستم حرف بزنم .
هرچی تلاش کردم حتی یک کلمه هم از گلوم بیرون نیومد که نیومد.
بعدِ گذشتِ چند دقیقه و نگرانیِ شدید بابا فقط تونستم بگم از دانشگاه اخراجم کردن بیا دنبالم
و دیگه نتونستم حرف بزنم .
نمیخوام دیگه وارد جزئیات اون لحظه بشم چون یاداوریشون هنوز همنقدر دردناکه که اون لحظه بود.
رفتم ستاد مرکزی دانشگاه و انگار هرقدمی که برمیداشتم از زمین یه خنجر فولادی درمیومد و میرفت توی کل وجودم . میلرزیدم و نمیتونستم نفس بکشم هر قدم اندازه صدقدم طول میکشید
و بالاخره رسیدم به دفترِ غولِ سفید رنگِ ستاد.
یک ساعتِ کامل دنبال دفتر خانومِ صدای منفور گشتم و تهش که پیداش کردم جلوی خودم با بی رحمی تمام نامه ی اخراجمو امضا کرد و گفت برو وسایلتو جمع کن و برگرد خونتون.
هرچی گفتم بابا این ایندمه چیو جمع کنم خانوم ؟یکو نیم سال تلاشمه . اون همه درس خوندنمه . فقط یه پوزخند زد و دوباره به سیستم مزخرفش رسیدگی کرد ، انگار که من اصلا وجود ندارم.
کل اون دو روز وحشتناکی که اگه دست من بود برای همیشه از زندگیم محوشون میکردم (جوریکه تک تک فریمای اون لحظاتو اتیش میزدم و ارزوی مرگ تمام اون ثانیه هارو میکردم و بالای خاکسترشون میرقصیدم) به سختی تمام گذشت.
شاید بپرسین پس بقیه چی؟ کسی نبود؟ دوستات چی؟ باید بگم دوستام؟ هیچکدوم باورم نمیکردن.
فکر میکردن دارم بازیشون میدم و فقط میخندیدن .
اشکامو که دیدن فکر کردن حالم از یه جای دیگه بده و میگفتن درست میشه غصه نخور و انقدرم شوخی نکن سر اخراج دانشگاهت مگه بچه ایم ما.
به مامان بابا زنگ میزدم و فقط صدایِ گریه هاشونو میشنیدم و جیگرم کباب میشد و کل وجودم میخواست همون لحظه بمیره.
دقیق یادمه اون روز رو که نشسته بودم گوشه ی دانشگاه و زجه میزدم وبرام مهم نبود چرا همه انقدر بد نگاهم میکنن و پچ پچ میکنن و رد میشن.
یادمه زل زده بودم به پله های ضربدری طبقه ی دوم روبروی کتابخونه و یه صدایی همش بهم میگفت این اخرین باره که این پله هارو میبینی ، باهاشون خداحافظی کن.
توی همه ی اون ثانیه های وحشتناکی که کلِ زندگیم جلویِ چشمم اوار شده بود فقط به خودم میگفتم : تو تنهایی . هیچکس نیست الان ببین .
یکاری بکن .
پاشو و برای خودت یه کاری بکن.
و من دویدم …
برای سرپا کردنِ اون اوار با تموم وجودم دویدم. با هرکسی که میتونستم حرف زدم. هزاران شماره پیدا کردم. پیش صدنفر التماس کمک کردم .
ولی هیچی…
گذشت و مامان بابا اومدن دنبالم .
دیدنشون تویِ اون لحظه با اون حال و اوضاع اخرین چیزی بود که دلم میخواست داشته باشم.
اسبابامو جمع کردم و حتی فرصتِ خداحافظی با کسی رو نداشتم و ماشینمو سوار شدم و توی تاریکی شب زدیم به دل جاده و پونزده ساعت تمام نشستم پشت فرمون ماشین .
یادمه از کمردرد و سردرد داشتم میمردم ولی درد چیزی که توی وجودم بود انقدر زیاد بود که این چیزا واقعا دیگه اهمیتی نداشتن.
سه روز بود که نه چیزی خورده بودم و نه حتی برای یه ثانیه چشمامو روی هم گذاشته بودم و فقط میخواستم برسم خونه .
فقط میخواستم خونرو حس کنم و برای یه لحظه هم که شده یه جای امن داشته باشم .یه جایی که برای منه ، که قرار نیست منو ازونجا پرت کنن بیرون.
ازون روزا حدودا هشت ماه میگذره و این بین توی زندگی من کلی اتفاق افتاد.
توی این هشت ماه من همه ی مسیرو تنهایی اومدم .
یادمه روزایی رو که از صبح تا شب درس میخوندم و بعدِ تموم شدنِ درسم ، توی سرمای زمستون پتو پیچ میرفتم توی حیاط و زل میزدم یه گوشه و کلی گریه میکردم و بعد با یه دستم بازومو نوازش میکردم و به خودم میگفتم الهی بمیرم برای دلت .تو میتونی همه چیو از اول بسازی . من کنارتم.
کل زمستون به همین منوال گذشت و کم کم با اومدنِ گرمایِ بهار حال منم بهتر شد.
تولدم رسید و برای خودم جشن گرفتم .رفتم بیرون و یه دسته گل بزرگ برای خودم هدیه گرفتم و شمعمو تنهایی فوت کردم .برای خودم تنهایی دست زدم و برای خودم تنهایی اهنگ تولد خوندم.
هنوزم دارم تنهایی ادامه میدم و درست مثل روزای اول پشت خودم مثل یه کوه واستادم و قرار نیست دستِ این ادمو هیچوقت رها کنم . چون من با چشمای خودم دیدم که این ادم طی چند ساعت چجوری همه ی زندگیشو باخت و توی یه چاه عمیق و تاریک فرو رفت و بعد با دستای خودش دیوارای چاهو گرفت و خودشو بالا کشید.
از همه ی این مسیر فقط ده روز دیگه مونده .
نمیدونم بعد این ده روز قراره چی بشه . مسیر زندگی من به کدوم سمت میره و قراره چه اتفاقاتی بیوفته.
حتی هیچ ایده ای ندارم که اینده هم قراره همنقدر تاریک باشه یا روی سکه عوض بشه .
فقط یه چیزیو میدونم ….
که زندگی هرجوری که بچرخه، من تنهایی دووم میارم .