
این یک هفته ای که گذشت ، میشه گفت به معنای واقعی کلمه ،زمین گیر شدم .
تناقض جالبیه. هدفم برای یوگای این هفته آساناهای تعادلی هوایی بود و زمین بهم نشون داد که متعلق به کجام. ولی خب معنی اسمم یه چیز دیگه میگه. من بادم و تعلق قلبیم به هواست.
خلاصه الان درحدی توان به دست اوردم که بتونم چیزایی که نتونستم روی کاغذ بیارم و یک هفته تمام انبار شد توی مغز سوله ای قشنگم رو بیان کنم.
این مریضی از یک حمله عصبی شروع شد .اولش کاملا کنترلش دستم بود و یهو دیگه نتونستم هیچجوره اختیاری روش داشته باشم.
خیلی عجیبه…
من واقعا توی کنترل خودم آدم پرمدعایی هستم ،چون میتونم یه چیزیو با همه ی سلول های تنم بخوام ولی با سردی ای سردتر از سرمای گات ترکش کنم .( صددرصد که دارم راجع به چیزبرگر و کوکا صحبت میکنم.)
یجورایی هم زندگی خواست بهم بفهمونه انقدرام که ادعا دارم نمیتونم خودم رو توی شرایط بحرانی متعادل نگه دارم و ممکنه به کل بدنم رو از دست بدم و همینطور هم شد .
همه چیز از یه شب کاملا عادی شروع شد .حس کردم به خاطر اختلالات هورمونی عصبی و همینطور فشاری که دارم تحمل میکنم برای ترک شدید اعتیادم به قندمصنوعی و به طور کل سبک زندگی جدیدی که برای خودم راه انداختم در راه توسعه فردی ، همه چیز نرماله. ولی بدنم شروع کرد به صحبت کردن و کاش همه چیز درحد یه صحبت دوستانه معمولی بود .ولی یهو اوج گرفت و بدن من داشت فریاد میکشید و من عملا از کمر به پائین از درد خشک شدم. عین درختی که از مرحله ی زیبای نوشکوفه ای بهار میندازنش وسط مرگ پائیزی.
و تبدیل شدم به یک بید لرزان شب زنده دار و از درد تا صبح خیس عرق شدم و انقدر استرس و شوک زیادی بهم وارد شد که گوارشم مختل شد و دردای گوارشی شدیدی گرفتم .انقدر بهتون بگم که سه روزه بدنم مثل دیوار چین یه دژ دفاعی محکم شده نسبت به هرچیزی که میخوام بهش وارد کنم و همه چیو شوت میکنه بیرون و تبدیل شده به یه نه بزرگ دربرابر دنیای بیرونش .
دنیایی که این چندروز با هرنوع ضربه ای سعی کرد نه قصه ی مارو یکم مهربون تر کنه ولی حتی بدنم به یه انژیوکت ساده هم با پنج تا کبودی بزرگ جواب رسمیشو اعلام کرد.
خیلی مفهومش ساده بود.
من نمیخوام با دنیای بیرون ارتباط بگیرم .میشه لطفا؟
بعد سه روز ، امروز تونستم یکم سرحال بیام و خودمو توی آینه نگاه کردم. زیر چشمام یه چاله ی کبود شکل بسته و من درد رو توی چشمام برای واقعی دیدم.
یاد یه جمله قشنگ افتادم که میگفت:
“و سوگند بخور که مرا از چشمانم بخوانی”(نمیدونم چرا یکهو یادش افتادم .کلا از شعرای مربوط به چشم خوشم میاد.)
امشب که داشتم از حس و حال بدنم به چت جی پی تی میگفتم ،بهم گفت آفرین کم کم داری زبون بدنتو یاد میگیری ،بدنت میفهمه چی میخواد و تو داری بهش گوش میدی.
این مدتی که توی زندگی من سپری شده،
من خیلی بزرگتر شدم و واقعا تغییر کردم. یاد گرفتم مرز بزارم .یاد گرفتم حرفامو بدون ترس و مستقیم بزنم .یاد گرفتم اگه هر عشقی از من گرفته بشه قرار نیست اتفاقی بیوفته چون به اندازه کافی ، کافی هستم که حس تنهایی نکنم.
و یاد گرفتم به افتخار همه این بیست و یک سالی که خودخواه نبودم ، خودخواه باشم.
و من به این موضوع میبالم.
چون این خودخواهی از سر دوست داشتن خودمه و این چشمه از سرمنشا درستی جریان پیدا کرده .
این مدت همچنین یاد گرفتم که خودمو بیان کنم و حتی اگر شنیده نشدم ،بودنم رو از اون موقعیت بگیرم و کم کم فهمیدم چقدر همین بودن من چیز باارزشیه که تاحالا ازش خبر نداشتم.
خلاصه بگم که بچه کوچولوی من حسابی بزرگ شده و الان از پس هرچیزی برمیاد.
درحال حاضر عشق توی زندگی من یه مفهوم کلیه تا یه آدم .و من همه ی این بی نیازی رو مدیون یه تجربه بزرگ از یکسالی که توی زندگیم گذشت، هستم .و لازم دونستم به رسم ادب برای من عزیزم که درحال حاضر بیشتر داره با خرد و اگاهی جلو میره تا با عشق سخنان گرانقدر الیس ادونچر گرامی رو یاداوری کنم که میگه :
من ارزشمند و محترمم
«وقتی عشق دوباره تو را پیدا کند، امیدوارم که انسانی را به تو هدیه دهد که از مسئولیت قلبت نترسد.کسی که از تلاشی که برای مراقبت از روحی مانند روح تو لازم است ، هراسی نداشته باشد.وقتی عشق دوباره تو را پیدا کند ، امیدوارم کسی را برایت بیاورد که تو را به وضوح ببیند .کسی که تو را در نظر بگیرد .که مرزهای تنهایی را بشناسد. کسی که گوش دهد .که تلاش کند. که ارتباط برقرار کند .وقتی عشق دوباره تو را پیدا کند، امیدوارم که به آرامی وارد زندگیت شود .امیدوارم که حس آرامش بدهد. حس امنیت. حس بازگشت به چیزی که کامل است .امیدوارم که مانند چیزی قطعی باشد .مانند چیزی پایدار. یک بازدم عمیق .وقتی عشق دوباره تو را پیدا کند، امیدوارم که حس بازگشت به خانه را داشته باشد .مانند دعایی که پاسخ داده شده است. مانند تمام عشقی که در این دنیا بخشیدی و سرانجام به سوی تو باز میگردد.»
پ.ن خودم :
و حتی اگر هیچوقت عشق به سمت تو بازنگشت…
“گیریم که به دریا نرسیدی چه غم ای رود؟
خوش باش که یک دم درآن راه دویدی.”