کرختی ،در من با من از من
سنگینم انگار چیزی در من ته نشین شده
سیاه ،غلیظ و بسیار سنگین
غروب جمعه
سرم سنگینه میخوام گریه کنم ولی نمی کنم نمیخوام
انگار همه منو ترد کردن یا من از بازی بقیه انصراف دادم
خودمو فراری دادم و حالا گُم شدم
کاش خدایی باشه ،بیاد دستمو بگیره
خیلی وقته نیستم
نکنه منو از زمین خودش انداخته باشه بیرون
نکنه منو مجازات کرده باشه واسه گناهی که از خاطرم پاکش کرده
آره مجازاته . مگه میشه این همه نشدن این همه بد اقبالی تو زندگی باشه؟
خودش با زندگی در تضاده
دیگه حتی عصبانیم نیستم ،حتی نا ندارم خشمگین باشم
چیزی به اسم زندگی در من مُرده
آره این سنگینیِ جسد زندگیه که در من مونده
سرد و بی روحم میدونم ولی چرا هیچکس نمیفهمه چی شده که اینجوری شدم
چرا همه قضاوت میکنن فقط ،چرا دنبال جوابای واقعی نمیرن؟
شاید اگر برن براشون مسئولیت ایجاد میشه
نه نه به نظرم اگر برن دنبال منشا این سردی و افسردگی مجبور میشن چهره واقعی زندگی رو ببینن یا احتمالا دیگه از امید دادن های الکی و مسخره به ناچار دست برمیدارن.
همه تا متوجه این افسردگی و بی روحی من میشن خوشونو به بی راهه میزنن میترسن واگیردار باشه.
فقط بلدن الکی دهن باز کنن و بگن «آره تو اینو میگی من اوضاعم بدتر از توعه» یا تو بدترین حالت ممکن میگن «درست میشه»
سی ساله هیچ چی درست نشده که هیچ روز به روز تهی تر از قبل
این پوچی منو میکشه دست آخر
و من ازش استقبال میکنم.