روزا دارن از پی میان و میرن
این ما ییم که داریم فرسوده میشیم و از دست میدیم
نمیدونم کی دوباره میتونم شاد باشم
اصلاً دوباره میشه دغدغه های الکی و مسخره داشت؟
اصن نکنه تا الان زندگی نکرده باشیم ؟ آره ما به جون کندن عادت کردیم
انگار حبس شدیم تو اتاقک شیشه ای
همه چی جلوی چشمامون اتفاق میوفته و کاری از ما ساخته نیست
نکنه کل زندگی همین باشه؟
بعید میدونم واسه تماشا اومده باشم
کاش یکی بهم بگه پس کی نوبت من میشه
حتی از استفاده کردن لفظ «خسته» هم خسته َم
رفت عمرم در سر سودای دل
وز غم دل نیستم پروای دل
دل به قصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد رای دل