
هیچکس نمیفهمیدش.
از بیرون همهچیز معمولی بهنظر میاومد. یه آدم آروم، ساکت، یهکم تو خودش، یهکم فکرکردنی. اما کسی نمیدونست توی سرش چه خبره.
توی مغزش، یه کهکشانه.
نه اونجور که قشنگ و پرنور باشه. نه. اینیکی آشفتهست، پر از ستارههایی که دارن میسوزن، سیاهچالههایی که هی فکرهاشو میبلعن، صداهایی که معلوم نیست از کجا میان.
اون نمیخواست اینطوری بشه. ولی شده بود.
هر شب که سرشو میذاشت روی بالش، شروع میشد. یه فکر کوچیک، بعد یکی دیگه، بعد یه جمله که انگار کسی تو گوشش زمزمه میکرد:
«اگه اون حرفو اونجوری نمیزدی چی؟»
یا
«فکر کردی واقعاً میفهمنت؟ واقعاً؟»
و بعد یه طوفان.
نه میتونست خاموشش کنه، نه میتونست فرار کنه.
فکرهاش مثل ستارههای خستهای بودن که توی مسیر سقوطان، ولی هیچوقت به زمین نمیرسن. همونجا میمونن. معلق. بینتیجه.
یهجایی از خودش پرسید:
«چرا هیچکس نمیفهمه که من دارم خسته میشم؟»
نه خستگیِ جسمی. خستگیِ فکر. از بس تو سرش همهچی صدا میکرد.
از بس مجبور بود هزار تا سناریو رو تو ذهنش بازی کنه.
از بس باید همهچی رو هزار بار تحلیل میکرد، تصمیمات، حرفها، سکوتها، نگاهها… حتی پلک زدن دیگران.
اون آدم خسته بود. از خودش. از اینکه مغزش هیچوقت تعطیل نمیشه.
همیشه یه قطارِ بدون ترمز توی سرش بود که با صدای وحشتناک، فکرها رو میبرد اینور و اونور.
و عجیبتر اینکه، هر کی بهش میرسید میگفت:
«چقدر تو آرومی…»
آروم؟!
آروم کسیه که شبها با چشم باز سقف رو زل نمیزنه.
کسیه که سرش درد نمیگیره از صدای خودش توی ذهنش.
کسیه که کهکشان افکارش انقدر پرجمعیت نیست که خودش توش گم شه.
اون فقط یه ذهنِ شلوغ داشت.
یهذهن که همهچی رو زیاد میفهمید، زیاد میدید، زیاد فکر میکرد.
و آخرش، خسته شد.
نه از مردم.
نه از دنیا.
از ذهنی که ولکن نبود.
از کهکشانی که انگار توش گیر افتاده بود و راهِ خروج نداشت.
و هیچکس نفهمید که اون آدم…
اون آدمی که همیشه لبخند کمرنگی روی لبش داشت،
همونی بود که کهکشان افکارش
داره آرومآروم دیوونهش میکنه.........:)