
هانا با هیجان گفت:
– بذار یه حدس دیگه بزنم.
قلمش را روی کاغذ آماده کرد.
– صاحب قبلی، یه نفر خیلی نزدیک به تو بوده. شاید پدرت، شاید برادرت، شاید حتی شریک زندگیت. اون شب، سر این بحث که «کافه رو بفروشن یا نگه دارن» بحث کردید. اون میخواست بره، تو میخواستی بمونه. ساعت دقیقاً وقتی وایستاده که یکیشون از در رفته بیرون و دیگه برنگشته.
لوکاس لبخند مبهمی زد.
– تو خوب بلدی داستان بسازی.
– خب، درست حدس زدم؟
– تا حدی.
توماس:
– بذار من یه ورژن سردتر بگم.
رو به لوکاس:
– اون شب، صاحب قبلی کافه اینجا تنها بوده. ساعت خراب میشه. اون، به یه دلیل شخصی، تصمیم میگیره همونطور نگهش داره. بعد از یه مدت هم کافه رو میفروشه. تو میخری. یه روز نگاه میکنی، میبینی یه ساعت خراب با یه عدد عجیب که میتونه برای مشتریها جذاب باشه. تصمیم میگیری داستان نسازی، فقط نصفهنصفه حرف بزنی تا باقیش رو خودشون بسازن.
هانا چپچپ نگاهش کرد.
– تو توی هرچیزی دنبال «سوءاستفادهی تجاری» هستی.
توماس شانه بالا انداخت.
– شغلم اینه.
الیاس آرام گفت:
– من یه حدس دیگه دارم.
لوکاس با نگاه تشویقآمیز گفت:
– بگو.
الیاس با لحنی که انگار در ذهنش چیزها را کنار هم میگذارد، گفت:
– به نظر من، اون شب… بحث بین دو نفر بوده، ولی موضوعش فقط کافه نبوده. موضوعش آینده بوده.
کمی مکث کرد.
– شاید یکیشون میخواسته یه تصمیم بزرگ بگیره. مهاجرت، ازدواج، شکستن یه قرارداد، هرچی. اون یکی سعی میکرد نگهش داره. ساعت، دقیقاً تو لحظهای میایسته که «تصمیم گرفته میشه».
بعد رو به لوکاس:
– و تو این ساعت رو نگه داشتی، چون میخواستی همیشه یادت بمونه که «یک تصمیم، ممکنه همهچیز رو متوقف کنه، یا همهچیز رو راه بندازه».
لوکاس لبخند عمیقتر و آرامتری زد.
– این هم یه تفسیر جالبه.
هانا مضطرب شد.
– اما تو هنوز نگفتی دقیقاً چی شده. فقط داری بین حدسهای ما حرکت میکنی.
لوکاس نگاهش را به هر سهنفرشان انداخت.
– چون شما هنوز حدس اصلی رو نزدید.
توماس با کنجکاوی واقعی پرسید:
– حدس اصلی چیه؟ قتل؟ خودکشی؟ فرار؟
هانا بین دلهره و هیجان گیر کرده بود.
– بازم یه چیز تلخ و سنگین؟
الیاس آرام گفت:
– یا یه چیز خیلی معمولی که ما زیادی دراماتیکش کردیم؟
لوکاس نفسش را بیرون داد.
– بذار یه چیز دیگه بگم… که ممکنه کمک کنه.
همه ساکت شدند..
لوکاس گفت:
– اون شب، یکی از اون دو نفر… قول داد برگرده.