ویرگول
ورودثبت نام
Novalin
Novalin«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
Novalin
Novalin
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

اتاق شماره ۱۳

باران آرام اما پیوسته می‌بارید؛ آن‌قدر که صدایش شبیه زمزمه‌ای بی‌پایان روی سقف هتل قدیمی شنیده می‌شد. چهار نفر زیر نور کم‌جان لابی ایستاده بودند. جک دوربین را روی سه‌پایه تنظیم می‌کرد، ربکا مشغول چک‌کردن صدا بود، مایکل با گوشی‌اش از محیط فیلم می‌گرفت و سارا کمی عقب‌تر، نزدیک دیوار، ایستاده بود و دستانش را در آستین کاپشنش پنهان کرده بود.

سارا آرام گفت:

«اینجا… حس خوبی نمی‌ده. از وقتی وارد شدیم، انگار هوا سنگینه.»

مایکل خندید:

«این همون حسیه که دنبالشی، نه جک؟»

جک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

«دقیقاً. مردم عاشق همین فضاهای ترسناک و رازآلودن.»

آن‌ها به سمت پذیرش رفتند. مرد مهماندار با چهره‌ای بی‌حالت پشت میز چوبی ایستاده بود، انگار سال‌هاست کسی را اینجا ندیده.

جک:

«سلام. ما برای فیلمبرداری اومدیم. مخصوصاً درباره‌ی اتاق شماره ۱۳.»

مهماندار لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش از جک به دوستانش و بعد به سارا افتاد که چشم از زمین برنمی‌داشت.

مهماندار:

«اتاق ۱۳ سال‌هاست استفاده نمی‌شه. بیشتر مهمان‌ها حتی حاضر نیستند نزدیکش بشن.»

ربکا سریع گفت:

«ما فقط فیلم می‌گیریم. چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه.»

مهماندار آهی کشید، کشویی را باز کرد و کلیدی قدیمی را بیرون آورد.

«در مورد این اتاق، چیزهایی گفته می‌شه… صداها، سایه‌ها، اتفاقاتی که توضیحی ندارند.»

سارا بی‌اختیار گفت:

«چه جور صداهایی؟»

مهماندار نگاهش کرد، کوتاه و آرام:

«صداهایی که معمولاً وقتی تنها هستی شنیده می‌شن.»

هیچ‌کس چیزی نگفت. جک کلید را برداشت.

چند دقیقه بعد..

راهرو باریک بود، چراغ‌ها یکی درمیان روشن، و فرش قدیمی صدای قدم‌ها را خفه می‌کرد. جلوی در اتاق ۱۳ ایستادند. شماره‌ی فلزی در کمی کج بود.

جک رو به دوربین:

«خب بچه‌ها، اینجاییم. اتاق شماره ۱۳.»

سارا آهسته گفت:

«جک… هنوز می‌تونیم منصرف بشیم.»

جک لبخند زد:

«همین اضطراب تو باعث می‌شه ویدیو واقعی باشه.»

در باز شد. بوی نم و چوب کهنه بیرون زد. همه وارد شدند.

اتاق بزرگ‌تر از انتظارشان بود، اما تاریک. پنجره‌ای با پرده‌ی ضخیم، تختی قدیمی، یک صندلی شکسته و آینه‌ای ترک‌خورده روی دیوار.

ربکا:

«باشه… اینجا واقعاً ترسناکه.»

مایکل:

«خب، حالا برنامه چیه؟»

جک نفس عمیقی کشید:

«طبق برنامه، من تنها می‌مونم. چراغ‌ها خاموش. فقط با نور دوربین.»

سارا سریع گفت:

«نه، من با این قضیه راحت نیستم. چرا حتماً باید تنها باشی؟»

جک:

«چون اصل بازی همینه. ۱۵ دقیقه. شما بیرون منتظر می‌مونید. اگر اتفاقی افتاد، من صدا می‌زنم.»

سارا:

«و اگه نتونستی؟ اگه…»

صدایش لرزید. «اگه صداتو نشنیدیم چی؟»

مایکل:

«سارا، آروم باش. این فقط فیلمه.»

سارا به اطراف اتاق نگاه کرد، به گوشه‌های تاریک، به آینه.

«این اتاق انگار نگاه می‌کنه…»

ربکا سکوت را شکست:

«باشه. ۱۵ دقیقه. ولی در رو قفل نمی‌کنیم.»

جک سری تکان داد.

«باشه. فقط ببندیدش.»

دوستانش از اتاق بیرون رفتند. سارا آخرین نفر بود. قبل از بستن در، برگشت.

سارا:

«جک… اگر حتی ذره‌ای حس بد داشتی، بیرون بیا. قول بده.»

جک لبخند زد، ولی چشم‌هایش جدی بود:

«قول.»

در بسته شد.

جک چراغ‌ها را خاموش کرد. فقط نور قرمز دوربین روشن بود.

جک (آرام، رو به دوربین):

«خب… الان تنها هستم. اتاق شماره ۱۳. همه بیرون منتظرن.»

صدای تیک‌تاک چیزی شنیده می‌شد، انگار از دیوار.

جک:

«این صدا رو می‌شنوید؟ من چیزی روشن نکردم.»

چند قدم جلو رفت. سایه‌ها جابه‌جا شدند. نفسش تندتر شد.

«اوکی… این فقط یه اتاقه.»

صدای خش‌خش از زیر تخت آمد.

جک خم شد.

«باشه، این دیگه عادی نیست.»

دفتری چرمی بیرون کشید. بازش کرد. نوشته‌هایی نامنظم، انگار با عجله.

جک زیر لب خواند:

«…در را بستم… فکر می‌کردم تنها نیستم…»

صدای ضربه‌ای آرام به در.

جک برگشت.

«بچه‌ها؟ این شما بودید؟»

هیچ پاسخی نیامد.

دوباره صدا، این بار نزدیک‌تر.

صدایی آهسته زمزمه کرد:

«تنها موندی…»

دوربین لرزید.

«نه… نه… این جزو برنامه نبود.»

نور خاموش شد.

سکوتی یخ‌زده در راهرو پیچیده بود.

سارا کنار در ایستاده بود.

«پانزده دقیقه تموم شد، مایکل، بازش کن…»

مایکل با دودلی دستگیره را گرفت.

در که باز شد، چراغ دوربین هنوز روشن بود و نور لرزانش گوشه‌های اتاق را می‌لرزاند.

تخت خالی بود. دفتر روی زمین نصفه باز افتاده بود. ولی از جک خبری نبود.

ربکا زیر لب گفت:

«شاید شوخی می‌کنه… می‌خواسته ما رو بترسونه؟»

مایکل گوشی‌اش را بالا گرفت و فیلم می‌گرفت.

«جک؟ تمومش کن… دیگه خوبه واسه ویدیو.»

سکوت.

صدای ضبط دوربین هنوز ادامه داشت. سارا به آرامی خم شد و دکمه‌ی پخش را زد. تصویر تار بود، ولی صدای نفس‌های جک واضح شنیده می‌شد.

در ویدیو، اتاق دقیقاً همین‌طور دیده می‌شد؛ فقط یک تفاوت کوچک داشت — در تصویر، یک نفر پشت سر جک ایستاده بود.

سارا جیغ نزد. فقط عقب رفت.

«این… این که ما نیستیم… ما بیرون بودیم…»

مایکل و ربکا با هم به تصویر خیره شدند.

سایه‌ی پشت سر جک، آهسته سرش را برگرداند و مستقیم رو به دوربین لبخند زد.

تصویر قطع شد.

چراغ اتاق خاموش شد. تمامشان نفس‌شان را حبس کردند.

مایکل زمزمه کرد:

«در، خودش بسته شد؟…»

و پیش از آن‌که کسی پاسخ بدهد، همان صدای خفیف و مکرر از پشت در شنیده شد — تیک… تیک… تیک… مثل کوبیدن ناخن بر چوب.

سارا با صدایی لرزان گفت:

«وقتشه بریم… الان.»

اما وقتی برگشتند، راهرو دیگر مثل قبل نبود.

چراغ‌ها خاموش شده بودند، فرش زیر پاهاشان خیس بود، و روی دیوار، با خطی محو، انگار نوشته باشند:

۱۵ دقیقه… هنوز تموم نشده.

ترسناکداستان کوتاه
۸
۰
Novalin
Novalin
«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید