
صبح زود بود و خیابان هنوز نیمهخواب به نظر میرسید. دنیل روی نیمکت پارک نشسته بود و به کفشهای خاکیاش نگاه میکرد. چند ماه بود که احساس میکرد در زندگیاش گیر کرده است؛ نه کاری که دوست داشته باشد داشت، نه هدفی که صبحها با شوق از خواب بیدارش کند.
کنار نیمکت او، پیرمردی هر روز میآمد و آرام قدم میزد. آن روز هم نزدیک شد و بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
«به نظر میاد ذهنت خیلی شلوغه.»
دنیل لبخند کمرنگی زد.
«فقط نمیدونم از کجا باید شروع کنم.»
پیرمرد به مسیر سنگفرش پارک اشاره کرد. مسیری طولانی که میان درختها گم میشد.
«وقتی این مسیر رو میبینی، از همون اولش میفهمی آخرش کجاست؟»
دنیل سرش را تکان داد.
«نه.»
پیرمرد گفت:
«اما اگر اولین قدم رو برداری، قدم بعدی خودش معلوم میشه.»
دنیل چیزی نگفت. فقط به مسیر نگاه کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«خیلی از آدمها منتظرند اول همه چیز واضح بشه؛ بعد حرکت کنند. اما حقیقت اینه که وضوح، وسط راه به دست میاد.»
چند دقیقه بعد، پیرمرد خداحافظی کرد و رفت. دنیل روی نیمکت ماند. باد آرامی میان درختها میپیچید و مسیر سنگفرش هنوز همانجا بود.
او بلند شد.
نه چون همه چیز را فهمیده بود، نه چون ناگهان جواب زندگی را پیدا کرده بود.
فقط به این دلیل که فهمید گاهی برای پیدا کردن راه…
باید اولین قدم را برداشت.
«برای فهمیدن راه، باید واردش شد.»