ویرگول
ورودثبت نام
Novalin
Novalin«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
Novalin
Novalin
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

ایستگاه سوم

باران آرامی می‌بارید؛ آن‌قدر آرام که انگار آسمان نمی‌خواست کسی متوجه گریه‌اش شود.

آلن، مردی چهل‌ساله با چهره‌ای خسته اما آرام، سوار قطار ساعت پنج شد. مقصد مشخصی نداشت. فقط می‌خواست حرکت کند.

در واگن دوم نشست، کنار پنجره. صندلی روبه‌رو خالی بود.

صدای منظم چرخ‌های قطار روی ریل، مثل ضرب‌آهنگی یکنواخت در فضا پیچیده بود و افکار پراکنده‌ی آلن را آرام‌آرام مرتب می‌کرد.

چند هفته قبل، کارش را رها کرده بود. نه به خاطر دعوا یا خشم. فقط احساس می‌کرد سال‌ها در اتاقی نشسته که پنجره‌هایش بسته است. عددها، گزارش‌ها، جلسه‌ها… همه چیز مرتب بود، اما خودش میان آن نظم، گم شده بود.

قطار از شهر فاصله گرفت. ساختمان‌ها کوتاه‌تر شدند و جای خود را به دشت‌های سبز دادند.

در ایستگاه اول، زنی مسن با روسری خاکی‌رنگ سوار شد. ساک کوچکی در دست داشت و با لبخندی آرام روی صندلی روبه‌روی آلن نشست.

مدتی در سکوت گذشت. صدای قطار، تنها صدایی بود که میانشان جریان داشت.

زن سرانجام پرسید:

«مقصد شما کجاست؟»

آلن کمی مکث کرد.

لبخند کوتاهی زد و گفت:

«راستش… هنوز نمی‌دانم.»

زن ابروهایش را کمی بالا برد.

«یعنی بدون مقصد سوار شده‌اید؟»

آلن شانه بالا انداخت.

«فکر می‌کنم فقط می‌خواستم از همه‌چیز فاصله بگیرم.»

زن نگاهش را به بیرون دوخت؛ به بارانی که آرام روی شیشه می‌لغزید.

بعد گفت:

«سال‌ها پیش من هم همین فکر را می‌کردم. خیال می‌کردم اگر از زندگی فاصله بگیرم، بهتر می‌توانم بفهمم چه کسی هستم.»

کمی مکث کرد و ادامه داد:

«اما بعد فهمیدم گاهی باید در دل زندگی بمانی تا خودت را پیدا کنی، نه بیرونش.»

قطار آرام شد و به ایستگاه بعدی رسید. زن ساکش را برداشت، با همان لبخند آرام خداحافظی کرد و پیاده شد.

صندلی روبه‌رو دوباره خالی شد.

چند دقیقه بعد، مردی سالخورده سوار واگن شد. کتابی کهنه در دست داشت. وقتی نشست، چند صفحه از کتابش را خواند و بعد سرش را بالا آورد.

نگاهی کوتاه به آلن انداخت و گفت:

«اجازه بده حدس بزنم. دنبال پاسخی هستی که هنوز اسمش را پیدا نکرده‌ای.»

آلن با تعجب خندید.

«چطور فهمیدید؟»

پیرمرد کتاب را بست.

«چهره‌ی آدم‌ها چیزهای زیادی می‌گوید. بعضی‌ها فقط خسته‌اند. اما بعضی‌ها دنبال معنا می‌گردند.»

بعد با لحنی آرام گفت:

«گاهی مقصد آن‌قدر دور نیست. فقط آدم هنوز به فهمِ مسیرش نرسیده.»

آلن مدتی به این جمله فکر کرد.

پرسید:

«پس باید چه کار کرد؟»

پیرمرد شانه بالا انداخت.

«حرکت کرد. و در طول مسیر، به چیزهایی که می‌بینی و می‌شنوی توجه کرد. بعضی پاسخ‌ها در راه پیدا می‌شوند.»

چند دقیقه بعد، بلندگوی قطار نام ایستگاه بعدی را اعلام کرد.

پیرمرد از جا برخاست.

کتابش را زیر بغل زد و گفت:

«گاهی بعضی ایستگاه‌ها فقط برای توقف کوتاه‌اند. اما همان توقف‌های کوتاه، مسیر آدم را عوض می‌کنند.»

او پیاده شد و در میان جمعیت ایستگاه ناپدید شد.

قطار دوباره حرکت کرد.

باران کم‌کم بند آمده بود. از میان ابرها، نوری ملایم روی زمین افتاده بود و در دوردست، رودخانه‌ای آبی زیر نور عصر می‌درخشید.

آلن به منظره نگاه می‌کرد و احساس می‌کرد ذهنش، بعد از مدت‌ها، کمی آرام شده است.

دستش را در جیب کت برد و بلیت قطار را بیرون آورد. مدتی آن را در دست نگه داشت.

پایین بلیت، زیر نام ایستگاه، جمله‌ای نوشته شده بود؛ شعاری که به نظر می‌رسید متعلق به همان ایستگاه باشد:

«وقتی به ایستگاه درست برسی، مقصد خودش تو را پیدا می‌کند.»

آلن لبخند آرامی زد.

قطار همچنان در مسیرش پیش می‌رفت،

و برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها، آلن احساس نمی‌کرد که گم شده است.

«بعضی جواب‌ها فقط در حرکت پیدا می‌شوند.»

ایستگاهقطارانگیزشی
۶
۰
Novalin
Novalin
«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید