ویرگول
ورودثبت نام
Novalin
Novalin«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
Novalin
Novalin
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

«مرگ در بلک‌وود هال»

باران بیرون، انگار عقب کشید تا کتابخانه جای کافی برای جمله‌ی بعدی پیدا کند.

آرتور بسیار آرام گفت:

«امیلیا ورن، در واقع دختر بیولوژیکی خانواده‌ی ورن نبود.»

هیچ‌کس حتی نفس هم نکشید.

مارتین برای اولین بار پلک زد.

جولین با ناباوری خندید.

«این دیگر چه…»

آرتور گفت:

«سال‌ها پیش، لرد و لیدی ورن صاحب فرزندی شدند که چند هفته بعد مرد. اما عمارت و خاندان نیاز به وارث داشت. رسوایی ناباروری و مرگ نوزاد می‌توانست همه‌چیز را خراب کند. پس کودک دیگری، در سکوت، جایگزین شد.»

الینا نجوا کرد:

«نه…»

آرتور ادامه داد:

«آن کودک، امیلیا بود. و تنها سه نفر از این راز خبر داشتند: لرد ورن، همسرش… و مارتین.»

چشمان همه روی پیرمرد خشک شد.

آرتور گفت:

«چرا مارتین؟ چون آن کودک را او به این خانه آورد.»

ویکتور با صدایی خفه گفت:

«تو… پدرش بودی؟»

مارتین لب‌هایش را به‌سختی از هم جدا کرد.

«نه.»

آرتور گفت:

«نه. پدرش نه. اما برادرِ مادرش بود. دایی‌اش.»

الینا دستش را روی دهان گذاشت.

آرتور ادامه داد:

«خواهر مارتین، زنی جوان و فقیر بود که هنگام زایمان مرد. کودک بی‌سرپرست ماند. همان زمان، لیدی ورن نوزادش را از دست داده بود. معامله‌ای شکل گرفت: پول در برابر سکوت. کودک به خانواده‌ی ورن داده شد. مارتین هم، برای این‌که نزدیک او بماند، وارد خدمت این خانه شد.»

جولین زیرلب گفت:

«خدای من…»

مارتین هنوز ساکت بود.

اما حالا سکوتش شبیه سنگی نبود که هیچ‌چیز در آن نفوذ نکند؛ شبیه دیواری بود که ترک خورده باشد.

آرتور گفت:

«امیلیا اخیراً این راز را فهمیده بود. احتمالاً از طریق نامه‌های قدیمی داخل همان صندوقچه‌ی آبی. و قصد داشت فردا همه‌چیز را عوض کند.»

ویکتور گفت:

«چطور؟»

«وصیت‌نامه.»

آرتور رو به او گفت:

«شما، آقای هیل، فکر می‌کردید خطر برای حساب‌هایتان است. جولین، شما فکر می‌کردید خطر برای نامزدی‌تان است. الینا، شما فکر می‌کردید خطر برای رابطه‌ی شخصی‌تان با امیلیاست. اما امیلیا در اصل تصمیمی بزرگ‌تر گرفته بود: او می‌خواست هویت واقعی خود را علنی کند و ثروت ورن را طبق خون و نام رسمی نپذیرد. یا دست‌کم بخش زیادی از آن را از کنترل کسانی که به نام خاندان می‌زیستند خارج کند.»

الینا آهسته گفت:

«و این برای مارتین…»

آرتور تمام کرد:

«یعنی از دست‌دادن او برای بار دوم.»

مارتین سرانجام حرف زد.

اما نه برای دفاع.

«شما نصفش را درست فهمیده‌اید، قربان.»

صدای او دیگر صدای یک سرپیشخدمت نبود؛ صدای مردی بود که سال‌ها جمله‌هایش را بلعیده و حالا برای اولین بار اجازه یافته آن‌ها را کامل بگوید.

«بله. امیلیا حقیقت را پیدا کرده بود. نه همه را، اما کافی. صندوقچه‌ی آبی را از زیر شیروانی برداشته بود. نامه‌های قدیمی لیدی ورن، رسید پرداخت، و یک مدالیون متعلق به خواهرم داخلش بود. او سه هفته بود می‌دانست.»

آرتور گفت:

«و چیزی به شما گفته بود.»

مارتین خندید؛ خنده‌ای بی‌صدا و بی‌نشاط.

«گفته بود می‌خواهد آزاد شود. می‌گفت عمری در یک نمایش زندگی کرده. می‌گفت نام، خون، ارث… همه‌شان دروغ‌اند.»

«و شما مخالف بودید.»

«نه. اگر فقط خودش بود، نه.»

«پس؟»

مارتین این‌بار مستقیم به آتش نگاه کرد.

«او می‌خواست با این افشاگری، همه‌چیز را به مردی واگذار کند که از خون ورن نیست، از شرافت هم نیست، و فقط لبخند آموخته.»

همه به جولین نگاه کردند.

جولین با خشم گفت:

«این دیوانگی است.»

مارتین گفت:

«دیوانگی؟ نه آقا. من نامه‌ای را دیدم که شما ننوشته بودید برایش برسد. نامه‌ای از طلبکار پاریسی‌تان. اگر امیلیا با شما ازدواج می‌کرد، ظرف یک سال تمام دارایی‌اش در گروی نجات شما می‌رفت.»

جولین رنگش پرید.

«تو حق نداشتی نامه‌های مرا بخوانی.»

«وقتی آدمی بیست‌ودو سال سایه‌ی یک خانواده است، چیزهای زیادی ناخواسته می‌خواند.»

آرتور آرام گفت:

«پس شما فکر کردید امیلیا را نجات می‌دهید.»

مارتین سر بلند کرد.

در نگاهش نه پشیمانی کامل بود، نه سنگدلی کامل. بدترین نوع نگاه همین است.

«من فکر کردم اگر امشب او را متوقف نکنم، فردا همه‌چیز دیر شده. نه فقط برای پول. برای خودش. برای هویتی که از خشم می‌خواست نابودش کند. او آن شب سردرگم بود. از همه می‌ترسید. به همه طعنه می‌زد. به من هم گفت دیگر نیازی به من ندارد. گفت سال‌ها حقیقت را از او دزدیده‌ام.»

الینا با زمزمه‌ای شکسته گفت:

«پس به اتاقش رفتی…»

مارتین گفت:

«وقتی خانم مرسر پایین آمدند، من در راهرو بودم. امیلیا در را باز کرد و مرا دید. گفت: “پس خودش است.” بله، درست فهمیده بود. منظورش من بود. من داخل رفتم. خواستم آرامش کنم. خواستم صندوقچه را بگیرم. او نداد. با نامه‌بازکن تهدیدم کرد. دستش لرزید. من دستش را گرفتم. تقلا کرد. تیغه برگشت…»

جولین با انزجار گفت:

«نه. این را باور نمی‌کنم. این قتل بود، نه حادثه.»

مارتین بدون نگاه‌کردن به او گفت:

«در آغاز شاید حادثه نبود. اما در یک لحظه، انتخاب شد.»

آرتور آهسته گفت:

«همین جمله نزدیک‌ترین چیز به اعتراف است.»

مارتین ادامه داد:

«وقتی خون را دیدم، فهمیدم اگر حقیقت همان‌طور پیدا شود، اول سراغ چه کسی می‌روند. شما، آقای کرافت، بهترین طعمه بودید. دستمال آماده بود. ساعت را تنظیم کردم. صندوقچه را برداشتم. در را بستم و پایین آمدم. بعد منتظر شدم تا کسی جسد را پیدا کند.»

ویکتور زیرلب گفت:

«خونسردِ لعنتی…»

مارتین خیره به آتش گفت:

«خونسرد نبودم، آقای هیل. فقط دیر شده بود.»

کودکداستان کوتاه
۱
۰
Novalin
Novalin
«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید