خواب دیدم خبر اومده که دانشجو معلمای سال سوم باید برن مدرسه. منم بدون اینکه یه بار کارورزیای چیزی رفته باشم پا شدم رفتم مدرسهای که اتفاقا مدرسهی ابتدایی خودم بود. بعد یادمه خیلی خوشحال بودم که معلم کلاس اولم و میگفتم من همینو میخواستم😶
رفتم تو کلاس بچهها خیلی خوب ازم استقبال کردن، خیلی همراهی کردن و فرمشونم صورتی بود. خواستم کلاسو شروع کنم چون فقط دو ساعت باید تدریس میکردیم که یهو دیدم چندتا از فامیلا اومدن منو توی روز اول تدریسم تشویق کنن و به دیوار تکیه دادن.
رفتم پیش اونا و هی به زور میخواستم بهشون بگم من روم نمیشه جلوی شما محتوای کلاس اول رو ارائه بدم که یکیشون بهش برخورد و باهام قهر کرد و رفت.
بقیه فامیلا هم باهام خداحافظی کردن و رفتن. خواستم درس بدم که زنگ خورد. جالبه زنگ تفریح با معلما رفتیم پشت بوم مدرسه چای خوردیم.

زنگ دوم اومدم تو کلاس و دیدم که آبجیم کوچیک شده و اومده کلاس اول. کلی بغلش کردم و در همون حال که بچهها با تعجب دورم جمع شده بودن داشتم فکر میکردم که چیکار کنم شک نکنن که ما خواهریم. گفتم من چند وقت یه بار میخوام همه دانشآموزامو بغل کنم.
بعد شروع کردم شعری که تو دانشگاه برای الفبا ارائهداده بودم رو خوندم و درس دادم و زنگ هم تموم شد. یه مادری اومد جلوی میزم و کلی ازم تشکر کرد گفت خانم معلم شما چند ساله سابقه کار دارید؟ روم نشد بگم هیچی. بعد شمارهمو گرفت همینجور که داشت سیو میکرد توضیح میدادم که من ممکنه جا به جا بشم و اصلا معلم اینجا نباشم.
بعد مادره پرسید اون شعر رو میشه شاعرش رو بگید خیلی خوب بود میخوام دانلود کنم🤣 گفتم شاعرش خودمم. یهو خانومه از تو کیفش یه برگه آزمایش در آورد و گفت بچهی من مشکل قلبی داره. در حالی که شوک شده بودم میخواستم عادی جلوه کنم و بگم هیچ مشکلی نیست. ولی خانومه دست کرد تو کیفش که آزمایش مریضیهای دیگهای که بچهاش داره رو هم بهم نشون بده.
در حال غصه خوردن برای اون بودم که از خواب بیدار شدم.