ماشین بر تنِ تیرهی جاده سُر میخورد و از آنهمه زیباییِ پیشِ رو، سهم من فقط یک دریچهی کوچک بود که با آن تنها نفس میکشیدم و هوایی تازه را به ریههایم میدمیدم.
در آن تاریکی، به زحمت سرخی لاکهای روی ناخنهایم را میدیدم. چشمهایم را میبستم و در ذهن کودکانهام قامت افراشتهی درختان کنار جاده و تنِ پنبهایِ ابرها را در دل آسمان آبی تصور میکردم و با خود میگفتم:
«حتماً جاده پر است از ماشینهای بزرگ و کوچک با رنگهای قرمز و زمردی و زیبا؛ با آدمهای رنگارنگ و بچههایی که روی صندلی گرم ماشین لم دادهاند و مجبور نیستند مثل من در جایی سرد و آهنی نفس بکشند.»
راستش تعداد ما آنقدر زیاد بود که بهسختی در یک ماشین جا میشدیم. بااینحال مادرم به خاطر رودربایستی با فامیل، اگر کسی میخواست همراهمان بیاید، «نه» نمیگفت. همین شد که آن روز، علاوه بر خودمان، پسرعمویم هم آمد و در نهایت ما با یک ماشین فکسنی و کلی آدم راهی شدیم.
و از قضا، قرعهی رفتن به صندوقعقب هم به نام من افتاد؛ چرا که مادرم میترسید برادرهای بازیگوشم آنجا کاری دست خودشان بدهند، و پسرعمویم هم که «امانت» بود. پس کسی نمیماند جز منِ دخترِ کوچک.
یادم هست آن روز مادرم کلی اثاث هم آورده بود؛ از قابلمهی غذا و خوردنیهایی که روی پای بقیه گذاشته بود گرفته تا سیخ و منقل و کتریای که کنار من گذاشته بود.
در خاطرم هست با اینکه خودم را آنقدر جمع کرده بودم که شبیه گلولهی کامواییِ مادربزرگ شده بودم،
هر بار که ماشین در دستانداز میافتاد، سیخها—اگرچه داخل گونی ضخیمی بودند—نوک تیزشان مثل سوزن به پهلویم فرو میرفت.
بدتر از همه، در فضای کوچک صندوق، بوی تند بنزین با بوی زغال خشک درهم آمیخته بود و نفسم را تنگ میکرد.
یادم هست در آغاز راه مادرم برای دلجویی یک ساندویچ بزرگ به دستم داد و گفت:
«آروم بخور. تا ساندویچت تموم شه، خیلی زود رسیدیم .»
و من، با همان ذهن کودکانه، باور کردم. ساندویچ را ذرهذره خوردم و حتی مشمع دورش را هم جویدم؛ اما باز هم نرسیدیم.
و مقصر نه من بودم و نه مادرم، بلکه ترافیک سنگین جاده بود.
در کل، عبور از جاده را تنها تا همانجا به یاد میآورم؛ چون در اولین پیچ، با تکانهای پیاپی و گهوارهمانندِ آن اتاقک آهنی، چشمانم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم.
اما خانواده حوالی ظهر به مقصد رسیده بودند؛ ماشین را گوشهای پارک کرده و بدون من به کنار رودخانه رفته بودند، بازی کرده بودند، میوه و تخمه ای خورده بودند.
و وقتی ناگهان باران باریده بود، تصمیم به بازگشت گرفته بودند.
در این بین مادرم اصرار کرده بود برادرها با کفشهای گِلی داخل ماشین نروند و کفشهایشان را در صندوق بگذارند.
و همان وقت بود که مرا پیدا کرده بودند؛ درهمپیچیده، مثل کلافی کوچک در جعبهای آهنی.
خوب یادم هست وقتی چشمهایم را بهسختی گشودم، فقط طیفی از رنگها را میدیدم که در قطرات ریز باران گم میشدند.
نمیدانستم چقدر زمان از دست داده بودم؛ فقط یادم هست که در آن لحظه صدای آرام پدرم و آغوش گرمش چه حس عمیق آرامشی به من بخشید.
آن روز مادرم آنقدر عذاب وجدان گرفته بود که دیگر اجازه نداد به صندوقعقب بروم و هرطور که بود مرا داخل ماشین جا داد.
چقدر دلم برای خودم سوخت؛ نه بازی کرده بودم و نه چیزی خورده بودم.
از آن سفر فقط فرصتی یافته بودم که به جای دریچهی کوچک و تصاویر خیالی ذهنم، از پنجرهای بزرگتر قامت افراشتهی درختها و پیکر رنگی و فلزی ماشینهای واقعی را ببینم.
نزدیک غروب بود؛ خورشیدی مثل من غمگین، پیکر خستهاش را به خانهاش میبرد.
خوب یادم هست که مادرم لقمهی نان و پنیری به دستم دادو من، در حالی که آرامآرام آن را میجویدم، خواب دوباره به چشمانم هجوم آورد.
و اینبار نه در آغوش سرد صندوقی آهنی، بلکه در گرمای آغوش مادرم به خواب رفتم و هنوز لقمه تمام نشده بود که به مقصد رسیدیم.
و این، اولین و آخرین باری بود که تجربهی ماندن در صندوق تاریک و آهنیِ ماشین سفید پدر را داشتم.