داستان کوتاه
«نیمه شبِ ایستگاه شمال»
قطار ساعت دوازده شب از ایستگاه راه افتاد،
اما رها هنوز روی صندلی فلزی سالن منتظر بود.
چمدونش کنار پاش بود، پر از لباس، نامه، و چیزهایی که باید باخودش می برد.
محراب هنوز نیومده بود... دیر کرده بود.
رها سرش رو از سمت وردی چرخوند و نگاهش رو به ریل قطار دوخت.
با خودش حرف میزد. گفت: پنج ساله ندیده بودمش، و حالا فقط یه پیام داده: میخوام یه بار دیگه ببینمت. همون ایستگاه قدیمی...
ساعت شد دوازده و بیست دقیقه...
قطار بعدی ساعت یک میرسید و هنوز محراب نیومده بود...
بارون از سقف زنگزدهی ایستگاه چکه میکرد و صدای برخورد قطرهها با کف سنگی، شبیه تیکتاک قلبی بود که داشت از تکرار و اشتیاق میسوخت.
رها بلند شد که بره،اما صدای قدمهایی آشنا پیچید.
محراب با چهرهای شکستهتر از همیشه، جلوتر اومد.
چشمهاش خسته بود، صدای نفساش سنگین شده بودن
رها با صدایی پراز بغض گفت: فکر نمیکردم بیای.
محراب خندید، اما صداش لرزید و گفت: من همیشه میام… فقط...
چند لحظه سکوت...
قطرهای از موهای خیس رها چکید روی گونهاش.
محراب خواست دستشو بگیره، اما اون عقب رفت.
رها سرشو پایین انداخت و گفت: نکن… اگه دستمو بگیری، دیگه نمیتونم برم.
محراب گفت: من اشتباه کردم. اون موقع… نباید میرفتم.
رهاگفت؛ نه محراب اون موقع باید میرفتی. اشتباه من بود که موندم
سکوتِ بینشون، از صدای قطار بلندتر بود..
رها فقط گفت: من هنوزم دوستت دارم محراب… ولی دیگه نمیتونم برگردم جایی که همه چی سوخت.بخوام هم نمیشه برگردم...
قطار بعدی رسید... محراب فقط نگاهش کرد.
رها سوار شد، نشست کنار پنجره، و وقتی قطار حرکت کرد،
با انگشت روی شیشهی بخارگرفته نوشت: اگه یه روز برگشتی، بدون هنوز سر جام نشستم... نیکمت ایستگاه...
محراب همونجا موند، زیر بارون
صبح که مسافرای جدید اومدن، گفتن یه مرد تمام شب کنار سکو نشسته بود
و مدام زیر لب میگفت: قطار اومد، ولی دلم رفت…
✍️نویسنده؛ سیاوش مرادی
#کتاب_جدید
#رمان_ایرانی
#سیاوش_مینویسد
#نویسنده_ایرانی
#داستان_تلخ
#دردهای_به_استخوان_رسیده
#ادبیات_داخلی
#کتابخوانی
#کتاب_پیشنهادی
#داستان_واقعی
#رمان_اجتماعی
#عاشقانه_تلخ
#نویسندگی
#ادبیات_معاصر
#کتاب_بخوانیم