من این کتاب رو نوشتم نه برای اینکه فقط یه داستان رو روایت کنم
بلکه برای اینکه چیزی بگم که سالها تو سکوت مونده بود.
برای تمام شبهایی که تو دل جامعهی سخت و قضاوتگر،
میان محدودیتهای فرهنگی و فشارهای روزمره،و در میان نگاههایی که گاهی حتی مهربان نبودن، نفس کشیدهام.
من نوشتهام برای کسانی که دیدهن عدالت گاهی بیاثره،که صداقت بین مردم نادیده گرفته شده،و حتی مهربونی گاهی جرم تلقی میشه.
برای اونهایی که زندگی بهشون آموخت که باید تحمل کنن،
حتی وقتی نمیخوان، حتی وقتی که خستهان و تنها.
هر کلمهی این کتاب، انعکاس شبهایی است که بیخوابی کشیدهام،
ساعتها فکر کردهام، عصبانی شدهام، با خودم جنگیدهام و گاهی شکست خوردهام،
اما دوباره بلند شدم و ادامه دادم.
این کتاب، بازتاب دردها و امیدهای من،تردیدها و مقاومتهای من، و پیامی است به هر کسی که فکر میکند تنهاست.
شاید برخی از شما با خوندنش خسته بشین،
شاید بعضی لحظاتش تلخ باشه و بعضی جاها قلبتان رو فشرده کنه،اما حقیقت زندگی همینه،تلخ، پیچیده، و پر از چالش.
من این کتاب رو برای خودم نوشتم،برای اون لحظاتی که حس کردم صدام شنیده نمیشه،
برای روزهایی که از جامعه فاصله گرفتم.
با این حال، نوشتم،
با خوندن این کتاب شاید تلخی زندگی رو بشناسی،
شاید ببینی که هنوز امید هست، حتی وقتی همه چیز تاریک به نظر میرسه.
این کتاب، فریادی است از دل کسی که دیده، تحمل کرده و هنوز ایستاده.
و من امیدوارم وقتی صفحه آخر را میبندی،بفهمی که حتی در میان پاییزهای تلخ زندگی،
همیشه جایی برای بازگشت، برای امید و برای ادامه هست.
سیاوش مرادی