تمام وجودم درد میکند. من الان آتشم، آتش.
با کراهت این را مینویسم چرا که یک روزی بزرگترین افتخارم نه فقط آدم بودن بلکه انسان بودن و انسانیت داشت بود.
دست خودم باشد، تفنگ بر میدارم میروم در خیابان به یکسری ماشینِ مشخص در تایرهای جلویشان شلیک میکنم. نه این خیلی کم است. داخل باک های پُر شده از خونشان فندک روشن پرت میکنم.
من دارد جانم درد میکند. دلم آتش میگیرد. امیدوارم هر آنچه را که سر بچه های مردم آوردید، جلوی چشم های خودتان سر بچه هایتان بیاید و نتوانید کاری کنید.
خون یک ملت روی دستان شماست. شما تنها دلیلی هستید که من بی دین هنوز به جهنم اعتقاد دارم.