ماریه متعبد·۱۹ روز پیششقایق (شاید شعر)همه خوابند و منو تو بیدارما در این پیادهرو میمیریم؟یا نه، جان میگیریم؟تو بگو شقایق، هستی بیدار؟آه از آن بیتابی و دل نازکیشقایق بیداری؟رو ب…
ماریه متعبد·۱ ماه پیش...تمام وجودم درد میکند. من الان آتشم، آتش.با کراهت این را مینویسم چرا که یک روزی بزرگترین افتخارم نه فقط آدم بودن بلکه انسان بودن و انسانیت…
ماریه متعبد·۱ ماه پیشنوه آقا و خانم صادقیشب ها سر و صدا میکنند، خیلی سر و صدا میکنند. من عادت دارم ساعت نه در تختخواب باشم، اما همسایه رو به رو یک پیرزن و پیرمرد هستند که از وقتی…
ماریه متعبد·۱ ماه پیشوقتی شربت هنوز ایران بودشربت دختر بزرگ یکی از فامیل ها بود، در کودکی حکم فرشته نجات من را داشت، جلوی تمام دردسرسازی های من را میگرفت، و بارها شده بود قایمکی از ما…
ماریه متعبد·۱ ماه پیشپسر کوچک مامان مُنا، شایانیک داستان کوتاه دیگر از میان خیابان هایی که برای همه آشناست
ماریه متعبد·۱ ماه پیشجادوجادو نعنا های باغچه را بغل میکندو برای مهتاب وقتی که نیست دلش شور میزندشعر هایش را دود میکند و دوده ها را شعربا جاده های دراز قصه سفر میگوی…
ماریه متعبد·۱ ماه پیشس.م(اگر فکر میکنید این ماجرا میتواند در حالات روحی شما تأثیر بگذارد، نخوانید )دوست عزیزی داشتم که در بیمارستانی در جنوب کشور داخلی میخواند شاید سال یک یا دو داخلی بود.چشمان کشیده ابرو های پر پشت مشکی ریش های نزده همی…
ماریه متعبد·۱ ماه پیشسمیه دختر همسایهبا بهت زل زده بودم به ماجرا خواب از سرم رفته بود چرا دخترش داد نمیزد؟چرا گریه نمیکرد؟دیدم همین که پدرش رفت، نشست بیرونِ درِ حیاط و به دیو…