ماریه متعبد·۱۸ روز پیشگمشو بیروننیمچه خاطره ای از حافظهٔ ستون های یک آپارتمانِ واقع شده در یک کلان شهر
ماریه متعبد·۲ ماه پیششقایق (شاید شعر)همه خوابند و منو تو بیدارما در این پیادهرو میمیریم؟یا نه، جان میگیریم؟تو بگو شقایق، هستی بیدار؟آه از آن بیتابی و دل نازکیشقایق بیداری؟رو ب…
ماریه متعبد·۲ ماه پیش...تمام وجودم درد میکند. من الان آتشم، آتش.با کراهت این را مینویسم چرا که یک روزی بزرگترین افتخارم نه فقط آدم بودن بلکه انسان بودن و انسانیت…
ماریه متعبد·۲ ماه پیشوقتی شربت هنوز ایران بودشربت دختر بزرگ یکی از فامیل ها بود، در کودکی حکم فرشته نجات من را داشت، جلوی تمام دردسرسازی های من را میگرفت، و بارها شده بود قایمکی از ما…