امروز صبح یکی از کسانی که قبلاً به او تقلب میرساندم پنج تا خودکار صورتی برایم به ارمغان آورد و حال آنقدر مبتهجم که نشسته ام پشت میز لنگانم و حدود پنج ساعتی میشود که حتی برای عصرانه که وعدهٔ مورد علاقه ام است، بلند نشدم.
تا صرفاً بنویسم و بنویسم و بنویسم!
شوقم از این است که تا به حال خودکار صورتی نداشته ام؛ همهشان یا مشکی و آبی و قرمز بودند یا از آنهایی بودند که اغلب مدرسه، به عنوان تشویقی به شاگرد های ممتاز میداد، همان هایی که شش رنگ داشتند، منتها در عمل فقط رنگ های آبی و مشکی و قرمزش کار میکرد.
این امر باعث شده است فکر کنم چقدر به علت وضعیت مالی خانواده، در کودکی، زندگی را سخت گرفتم؛چقدر دلم میخواست هزینه های خانواده را کم کنم؛ چقدر دلم میخواست دختر خوبی باشم؛ چقدر اهمیت میدادم به کلیشه های اینچنینی.
و حالا چه برایم مانده؟ یکسری توقعات؟ الان اگر چیزی را صرفا برای خودم بخواهم، میگویند:«ماریهههه؟ تو که از این اخلاق ها نداشتی!»
حتی گاهی این طرز تفکر تبدیلی کرده بود به طعمه ای برای سواستفاده، با برچسب کمک کردن، کارمند خوبی بودن، دوست صمیمی و هزار نوع برچسب دیگر در جامعه، که فکر میکنم همه از آنها مطلع هستیم.
حال، خودکار تلنگری شد که بدانم خودم باید شخصیت اول زندگیی باشم، که تاکنون خودم فقط پایش ماندم.
گفته ها بمانند برای دفعات بعدی.
به پاس این تلنگر خوشرنگ، این متن هم در اثنا بماند برای اوقاتی که از راه به بیراهه میروم.
این چک نویس روی پنجرهٔ اتاق چسبیده، میماند.
ماریه متعبد