جادو نعنا های باغچه را بغل میکند
و برای مهتاب وقتی که نیست دلش شور میزند
شعر هایش را دود میکند و دوده ها را شعر
با جاده های دراز قصه ی سفر میگوید
شعر های بی اصل و نسب را دوست میدارد
و از هم قبیله ها میگریزد که مبادا بدانند
بدانند دستانش چون سازی باد را می نوازد
یا مبادا بدانند بر خلاف عرف عموم شعر های بی قافیه را دوست میدارد
مبادا بدانند خجالت میکشد گاهی از نگاه ها
و سرخ میشود گونه هایی که سرخ میمانده گاهی با سیلی
مبادا بدانند جادو میخواند خویشتن را
مبادا بدانند کسی را دوست داشته که او نیز غزل میسروده
موهایش را نوازش میکرده و در گوشش فروغ میخوانده
هیهات که ندانند جادویی که از انتلکت جماعت فراری بود
را جناب پرستو کافه میبرده و در تراس کافه ها دود میل میکردند
ندانند حرف های زیر دندان عقل نجوییده اش را به او میزده
یا برایش از امین پور و تمیمی و مسیح میگفته
ندانند جادو سر صبح ها غذا درست میکرده و تا کوچهٔ کنار کلید سازی میبرده تا مبادا جناب گشنه بماند
یا هر دو به طرز احمقانه ای شعر های کلاه قرمزی را حفظ میکردند
و به جای موزیک، صدای «سرت رو بالا کن سروناز» خواندن آن دو چهار ستون ماشین را میلرزانده
مبادا بدانند پرستو رفته است مبادا بدانند جادو تنها مانده
که انسان های تنها را جامعه بیشتر به سُخره میگیرد
ندانند جادو بی پناه است کسی را ندارد دیگر در آغوشش بگرید
مبادا بدانند جدیدا جادو کمر خم کرده از بی خبری
از ندانستن از موبایل خاموش جناب پرستو آه جناب پرستو
مبادا جناب پرستو بداند دست به قلم شدن های جادو بیشتر طول میکشد
مبادا بداند جادو مینویسد برایش
مبادا بداند در حال گذشتن از او بوده جدیداً
مبادا بداند جادو دارد سر پا میشود پس از تنهایی چایی دم کردن های ساعت پنج صبحی
مبادا بداند جادو دیگر نگران نیست که کولر ماشینش خراب است یا نه
مبادا بداند جادو خانه ی چندین و چند ساله اش را در دل چون بتی به دست ابراهیم با تبر بی پایه و بن کرده
مبادا بداند که دق میکند مبادا بداند جادو دیگر منتظرش نیست