Dust in the wind / Kansas
امروز شیش ماه شد. شش ماه بدون تو. تو از ایران رفتی و من جاماندم، میان هزاران سوال از دوست و فامیل و آشنا؛ زیر رگبار نگاه های متعجب و کنجکاو هر کوچه و هر دیوار و هر سقف.
آقای پرستو سلام!
اینجا ساعت ۴ صبح است؛ هوا گرم است، کولر روشن میکنیم! آنجا چطور؟ آها راستی کولر نداری؟ اسبابی خریدی؟ نخریدی هنوز؟ شهلا جون میخندید میگفت پول هایت ته کشیدند، اینگونه جوابش را دادم، که از همان ماه های اول به هر دری زدی که خودت را مشغول کاری کنی.
بله! اینجا وضعیت وحشتناک است. بله بله تا سی مرداد از تحریم معافیم یا یک همچین چیزی!
حالا اخبار را خودت هم میتوانی دنبال کنی. حالت چطور است؟ چه میکنی؟
گاهی پشت وبکم خوابت میبرد. خوابت که میبرد من تماس را میبندم، مینشینم گریه میکنم.
مامان سوالت را میگیرد، مامان خیلی خوشحال است که رفتی. غزاله و امیرحسین دست به اتاقت نزدند، شهلا جون اجازه نمیدهد بهشان، پسر ته تغاریاش را بیشتر از دختر و دامادش دوست دارد انگار. هفته ای یکبار می آید یک دستمال میکشد به میز و کامپیوترت، آینه را تر و تمیز میکند و دوباره در اتاق را قفل میزند چون دوست نداشتی کسی واردش شود.
پدرت دیشب داشت شهلا جون را مجاب میکرد لباس هایت را بدهند خیریه.
که یکباره شهلای مهربانی که ما میشناختیم عبوس شد. پدرت را از شام خوردن منع کرد فرستادش خانهٔ ما، برود پیش مهدیار و باباجان؛ مطمئنم آنجا هم چیزی برای خوردن گیرش نیامده بود که وقتی برگشت مستقیم داخل یخچال و قابلمه را سرک کشید. ولی خب شهلا دلش نازک است، هم برای پدرت ساندویچ و حلوا کنار گذاشته بود هم برای مهدیار و بابای من.
آقای پرستو دلم تنگ شده.
آقای پرستو دلم خیلی تنگ شده!
وسط درس خواندن هایم ناخودآگاه گریه میکنم و تازه وقتی اسم روی دفتر و کتاب میچکد به خودم میآیم.
مامان و بابا را محکم تر بغل میکنم!
بیشتر میروم بندرعباس!
بیشتر آنجا میمانم!
نصف شب ریتم نفس کشیدن های رها را نگاه میکنم!
لباس های بابا جان را بو میکنم!
از دور تا دور اتاق کار و گالری و حتی منظرهٔ حیاط خلوت عکس گرفته ام که دلم تنگ شد نگاهشان کنم!
تانیا و ترانه را بیشتر میبرم برای بستنی خوردن و خرید!
گاهی میروم پیش روشنا میمانم بلکه صرفا یک چهل دقیقه بروم از مدرسه یا کلاس چرتکه، تانیا را برگردانم خانه!
پرستوی عزیزم مطمئنم برخلاف قولی که دادم و تمام تلاش هایی که کردیم اگر بیایم دق میکنم.
دلم غر غر های مامانم را میخواهد، حتی دلم برای وقت هایی که نمره ام کم میشد و دور تا دور خانه دنبالم میکرد تا جارو را روی کمرم فرود بیاورد تنگ میشود.
دلم برای موهای مشکی و کوتاه رها، بوی بیمارستان گرفتن لباس هایش بعد از کار.
آشپزی های روشنا.
حیاط و حوضچه اش، وقت هایی که داخل حوضچه پتو میشستیم.
دلم برای درخت لیمو.
دلم برای کشوی عینک های باباجان و انباری بهم ریخته اش.
دلم برای شله زرد های شهلا.
آیدا و لباس های پخش و پلایش تنگ میشود.
دلم برای تو ولی...!
بدون تو تپیدن دل و نفس کشیدن ممکن نیست!
اگر بیایم آنجا و اتفاقی بیفتد چه؟
اگر بمانم اینجا و باز هم اتفاقی بیفتد چه؟
نیایم میمیرم.
بیایم زنده به گور میشوم.
پرستو کاش دوستت نداشتم، کاش دوستم نداشتی.
اینگونه وسط زمین و آسمان گیر افتاده ام، راه خلاصیام چیست؟ تو بگو! تویی که میدانی و میدانم که میتوانی خلاصم کنی! تو بگو!