امروز که به تانیا و ترانه، دوتا دخترِ روشنا نگاه میکنم، هیچکدام نه به روشنا رفتند و نه به نوید.
هر دوتا شده اند دقیقا شبیه بچگی های من، هم از نظر اخلاقی و هم از نظر ظاهری. (خدا را صد هزار بار شکر)
دلم برای موهای موج دار جفتشان، چشم های میشی جفتشان و بیپروایی جفتشان تنگ شده.
دلم برای خواهر هایم و تک برادرم تنگ شده.
دلم برای بابایی و مامانجون تنگ شده.
دلم برای بوی رنگ و تینر و بنزین انباری بابایی تنگ شده.
دلم برای درخت نارنج و لیموی داخل حیاط و شکوفه های سفید کوچکش تنگ شده.
دلم برای تخت دو طبقهٔ خودم و روشنا که همیشه سر تخت پائین دعوا بود، تنگ شده.
دلم برای آن سنگ شکستهٔ پلهٔ اولِ کنارِ سکو، دلم برای کولر گازی و صدایش ، دلم برای آشپزخانه کوچک و فرگازِ قدیمیِ سبزِ مامانجون و حتی دلم برای همسایهٔ مان که خیلی روی مخم میرفت و همش دنبال دعا و فال و طلسم بود هم تنگ شده.
شاید وقت برگشتن باشد. اما شاید!
روشنا خواهر بزرگم کاملا بوی خانه را می دهد، دقیقا بوی مامان جون را. غذا که درست میکند دلم میخواهد شیرجه بزنم توی دیگ و قابلمه هایش. حکم مامانجون شماره دو را دارد برایم. هر وقت برمیگردم بندر برای خرید یا تجدید دیدار، پیش روشنا و دوتا دختر و شوهرش نوید پلاسم.
روشنا خیلی از من بزرگتر است و با پسر داییمان نوید ازدواج کرده.
نوید تقریبا با ما بزرگ شده. او قبلا یک پسر کمی تپل مپل، خجالتی و کم حرف بود که اغلب کسی بازی راهش نمی داد حتی روشنا؛ حین بلوغ هم یکم شوید بالای لبش و ابروی های پیوندی شبیه خاله قزی داشت.
(بازم پوزش می طلبم)
امروز سالگرد نمی دانم چندم عقدشان است. روز خواستگاری را خوب به یاد می آورم ما پنج تا دختر و پسر را حبس کرده بودند داخل اتاق که مزاحم حرف هایشان نشویم.
اول قرار بود روشنا را داخل یک اتاقِ دیگر، که آخر راهرو بود بفرستند، اما روشنا اصرار کرد در اتاق ما باشد، چون اتاق ما به پذیرایی نزدیکتر بود و او، چطور بگم؟ میخواست بشنود بقیه چه میگویند.
خیلی واضح یادم می آید، هنگامی که روشنا به در چسبیده بود که محاوره ها را بشنود، منِ احمق پاسور بُر میزدم و بین بقیه پخش میکردم تا چهارتایی حوصله مان سر نرود.
حین بازی من و برادرم هی به روشنا متلک می انداختیم که یکهو دیدم برخلاف خواستگاری های قبلی، او دیگر به متلک های ما به نوید نمی خندد. توی شوک فرو رفتم. نکند روشنا بگوید بله، نکند ازدواجشان سر بگیرد.
احساس میکردم از عصبانیت دارم میترکم. اگر روشنا میرفت کسی نبود از دانشگاه که میآید کاربرگ کلاسی هایم را پرینت کند، اگر غذا را دوست نداشتم چیز دیگر سرِهم کند به خوردم بدهد، بین خودمان بماند ولی روشنا حتی آن روز ها لباس های مرا هم تا میکرد؛ بنابراین تصمیم گرفتم همان روز از بله گفتن احتمالی روشنا جلوگیری کنم.
آن شب روشنا خوابیده بود روی زمین تا از زیرِ در جوراب های مهمان ها را دید بزند.
صدایش زدم: روشناااا!
جواب نداد.
روشنااااااااااا
باز جواب نداد.
لااااااااامپپپپپپ
بلند شد و سوالی نگاهم کرد: هااااا؟
با عصبانیت از روشنا پرسیدم:«میخوای زنش بشی؟»
روشنا باز جوابی نداد.
صدایم را بالا بردم گفتم:« حداقل زن یکی شو که وقتی نصف شب سمت گهواره بچت میری از قیافه اش نترسی.» ( با عرض پوزش مجدد از نوید)
خلاصه که سی ثانیه بعد، شاید هم کمتر بابا در را باز کرد و همه ی ما را بیرون کرد، و من تا دو هفته از دوچرخه و بازی ماری کردن محروم شدم.
بچه های دیگر را فرستادند تا در حیاط خانه بازی کنند. روشنا هم در همان اتاق رو به پذیرایی ماند تا ببیند بقیه چه میگویند، و من هم تبعید شدم به اتاق آخر راهرو و تا حدوداً دوازده شب. بعد هم که دایی و زندایی و نوید و بقیه رفتند، روشنا مجبورم کرد تمام ظرف های شام آن شب را تنهایی بشورم.