همه خوابند و منو تو بیدار
ما در این پیادهرو میمیریم؟
یا نه، جان میگیریم؟
تو بگو شقایق، هستی بیدار؟
آه از آن بیتابی و دل نازکی
شقایق بیداری؟
رو باتلاق های ترس میرقصی؟
شقایق خوابیده!
شقایق خوابیده؟
داستان شقایق را همگان میدانند
بادی از سَرِ سِتم میوزد از جانب خاور انگار
شقایق از برکه حرکت میکند،
تِلپی می افتد بر سرِ یک جویبار
جویبار میبردش تا رودی
رود از کوه پایین میرود
و در میان دامنه شقایق تا میشود
رود او را میبرد تا دَم آبشاری بلند
شقایق پرت میشود از بالا
دامنش میشکند
نازکی هایش را میشکنند آن قطره ها
شقایق میافتد از آن بالا
روی صخره ها تیز دامنه
و اشک میریزد
میچِکد از شرمش
که چرا نتوانسته که مانع باشد
سد باشد جلوی جوش و خروش
آن خروش عصبانی، آن موج
و سپس میخوابد
او میخوابد و بعد میمیرد
که به یغما نرود باغ امید
شقایق دیگر نیست
شقایق خوابیده؛
شقایق خوابیده؟
ولی امروز زیر آبشار بلند
شقایق روییده
ما نمیدانیم کدام یک دانه
پاهایش را آرام تَر کرده
ریشه کرده آنجا
غنچه کرده آنجا
اما امروز شقایق روییده
زیر آنهمه فشار
شقایق روییده
به زیر آن آبشار
و سکون حفظ کرده، که نَمیرد هرگز
دسته ی سفید و گلگون شقایق به هزار
۱۳ آذرماه ۱۴۰۳ مریوان
ماریه متعبد