شربت دختر بزرگ یکی از فامیل ها بود، در کودکی حکم فرشته نجات من را داشت، جلوی تمام دردسرسازی های من را میگرفت، و بارها شده بود قایمکی از مامان و بابا وقتی داخل گِل لیز میخوردم یا کثیف میشدم مرا میبرد خانه لباس های من را میشست با سشوار خشک میکرد تا مرا کسی دعوا نکند.
شربت از آن دخترهایی بود که قطعا هر مادری آرزو میکرد داشته باشد، درسخوان، تمیز، مؤدب، سرآمد در خانه داری و فرش بافی و قلاب بافی، در زمان ما زیاد کلاس زبان رفتن مد نبود کسی هم زیاد زبان نمیدانست اما شربت؟ خب شربت فرق داشت خیلی زیادی بلد بود با اینکه کلاس نمیرفت، وقتی پانزده سالش بود، به طرز عجیبی تمام دیکشنری را بلد بود، نمراتش همیشه بالاترین نمرات کلاس بود و حتی وقتی پدر و مادرش برای عید دیدنی تا دوازدهم سیزدهم فروردین میرفتند روستا ، تمام فامیل، دختران و پسرانشان را می آوردند تا شربت به آنها زبان خارجه بیاموزد.
در همان هجده سالگی پیانو میزد، دبیرستان را رشته تجربی خوانده بود و رشته علوم آزمایشگاهی در دانشگاه علوم پزشکی یکی از شهرهای دور قبول شد. درس خواند و درس خواند و درس خواند. همیشه با تعجب از دور نگاهش میکردم، نمراتش همیشه بهترین نمرات کلاس بود، اگر اشتباه نکنم برای ارشد بود که رفت تهران، بهشتی درس خواند ارشدش را هم گرفت. در کنار آنهمه، زنی بود فهمیده، کتاب خوانده و تحصیل کرده که لیسانسش را خیلی زودتر از هم دوره ای هایش تمام کرده بود و وقت های خالی اش را با تدریس زبان و تدریس شیمی در یکی از آموزشگاه های بنام شهر محل تحصیلش در دوره لیسانس پر میکرد. در دوران نوجوانی و اوایل جوانی هم دوازده، سیزده تا مدال شنا داشت که خب، ادامه نداد. خلاصه اگر قرار بود کسی را الگوی زندگی قرار بدهی شربت بود و شربت بود و شربت.
چند سال پیش کمی بعدتر از اتمام آن اپیدمی وحشتناک کرونا، به رسم تجدید دیدار با فامیل و دوستان دعوتمان کرده بودند خانه مادریشان که یک ظهر تا شب را بمانیم.
خانواده ها خیلی نزدیک بودند، آنقدر نزدیک که اگر کرونا نبود هفته ای یک روز را قطعا کنار هم میگذراندیم. ما که رسیدیم. مامان شربت طبق معمول نشسته بود پشت دار قالی و میبافت، پدرش هم نشسته بود چایی ساز را درست میکرد که خراب شده بود و داغ نمیشد، شربت هم نشسته بود کنار میز آشپزخانه کتری را روی گاز گذاشته بود تا جوش بیاید. یکساعت از آمدن ما نگذشته بود که بر خلاف حالت معمول مهمانی های خودمانی، متوجه کدورت بین مادر و دختر شدیم. مادرش نمیگذاشت شربت پشت دار قالی کنارش بنشیند. همین که شربت راست میرفت و چپ میآمد مادرش طعنه ای به تنها بودنش میزد.حتی تا جایی این ماجرا پیش رفت که مادرش شروع کرد به نصیحت کردن مادر من که:«آره! ماریه را تا سنش بالا نرفته شوهر بدهید؛ شربتِ من اینهمه به بهانه درس خواندن ازدواج نکرد، الان را ببین، سی سال و خوردی اش شده و کسی نمیگیردش».
شربت هم مستقیم سرش را زیر انداخت و از سر متانت رفت داخل آشپزخانه و تا قبل از آماده شدن ناهار در نیامد، موقع ناهار به قصد کمک کردن به شربت من هم به آشپزخانه رفتم. دیس های برنج را که کشیدیم گفت که ویزایش آمده و قصد رفتن دارد، پرسیدم چرا در جمع این را اعلام نکرده، ادامه داد:« مامان و بابا که از قبل میدانند اما مامان موافق نیست، چیزی بگویم دوباره میشود سوتِ سرِ من و بابا و شما. قصد دارد سریع تر مرا شوهر بدهد که به قول خودش طعم بی نوایی و بیکسی در پیری را نچشم». سرم را تکان دادم و دیس های برنج را داخل سینی گذاشتم تا تکی تکی نخواهم آن ها را هی ببرم و بیاورم که یکهو با هیجان و مسخره بازی زیادی گفت:« میدانی میخواهد مرا به کی بدهد؟». نوچی گفتم و به تهدیگ ها ناخونک زدم.
گفت:« محمد طاها پسر آقا صمدالله».
زدم زیر خنده و تهدیگ در گلویم پرید.
به محض اینکه سرفه ها را توانستم بند بیاورم، پرسیدم:«حالا جدی جدی میخواهی بروی؟». گفت:«داداش که اینجاست از بابت مامان و بابا خیالم راحتِ راحت است. اگه کار ها جور شوند چرا که نه؟ راه هم نزدیک است فوقش یک پرواز».
دیگر چیزی نگفتیم. سفره را پهن کردیم. غذا را خوردیم آن سردی میان مادر و دختر کم کم با کلی شوخی و مسخره بازی همان عصری از بین رفت و فضا مثل سابق گرم شد. اگر میرفت دلم تنگ میشد، خیلی خیلی زیاد، اما فکر دیگری ذهنم را خیلی مشغول خود کرده بود.
شربت تازه سی و یک سالش بود، درس خوانده، آشپزی بلد ، از هر انگشتش هنر میبارید. آرزوی هر کس و ناکسی یکی مثل شربت بود. چرا طاها؟ من لباس قضاوت را دوست ندارم تن کنم، اما محمد طاها مردی بود چهل ساله که شبیه پسر بچه میماند، به قول مامان، وقتی دم میوه فروشی اش مینشست شبیه مفتشی میماند که منتظر بود یکی قدم از قدم بردارد تا برود کل محله جار بزند. کلا کسی از او دل خوشی نداشت.
اصلا چرا مادر شربت فکر نکرده بود که دختری که خودش تربیت کرده و یک خانه را با چهار پنج نفر سکنه روی یک انگشتش میگرداند، نمیتواند در آینده مستقل باشد؟
شربت از خیلی وقت پیش سوداهای خاص خودش را در سر داشت؛ دوست داشت عطر ساز شود، همین بود که او را جلب شیمی و ساختار و مواد و حتی رشته علوم آزمایشگاهی کرده بود. او برنامه داشت، میدانست دارد چه میکند.
اصلا چرا فکر کرده بود برای شربت دیر است؟ تا جایی که من میدانستم همین الان هم دو تا آدم درست و حسابی که من میشناختم شیفته این دختر بودند.
بعد از اینهمه سال و رفتن شربت، من هنوز ذهنم گاهی درگیر میشود.
شربت از ایران رفت. الان در یکی از کشور های حوزه خلیج فارس زندگی میکند، همانجا هم بعد از چند سال با یک پسر ایرانی آشنا شد و ازدواج کرد، الان به دلیل همه شرایطی که خودتان میدانید خبری از او نداریم، اما با یکی از دوستانش یک کارگاه کوچک عطر سازی دارند.
شربت دارد تلاشش را میکند.
به امید روزی که بتوانم پُز رفاقتمان را بدهم.
من نویسنده نیستم، نبودم، دلم هم نمیخواهد باشم، اما دوست دارم از محدودیت ها، زندگی های تلخ و شیرین، بودن ها و اتفاقاتی که اطرافم میبینم، بنویسم.
خودم را یک انسان عادی میدانم که خوب نگاه میکند و نسبت به مسائل دورش کمی انتقادگر است.
لازم میدانم اشاره کنم به اینکه، داستان ها واقعیت دارند، اما از هر نوع سوـٔبرداشت نسبت به اسامی خودداری نمایید. اسامی تمام داستان ها تغییر داده شده یا مخفف نوشته شده اند.