
از چه روایتی توان سخن گفت، آنگاه که هستیِ جان، خود، بر تارکِ زخمِ خویش، قلمِ راوی برکشیده است؟ نجوایِ سوزاننده بودنِ کلماتم، حقیقتیست که از عبورِ جانم از میانِ لهیبِ خویشتن حکایت دارد، و هر بار، جزئی از جوهرِ من، در آن آتشِ لاعلاج، ابدیتی یافته است. این است آشفتهبازارِ وجودِ مرا، آن سپیدهدمِ ابدی که در آن، هم سوزاننده است، هم سازنده، و هم بر آلامِ خویش، سماعکنان میخرامد. من، بارها و بارها، در هزارتویِ زمان و در انقباضِ این روحِ مضطرب، به عددِ تکرارِ مرگ، زیستهام. دیگر آن «منِ» مدعی، آن گویندهیِ بر ساحلِ ویرانههایِ آذرخش، که ادعایِ سهمی از هستی داشت، باقی نمانده است؛ اکنون، جز سایهیِ محوشدۀ سوختنی، در تالارِ عظیمِ سکوتِ کیهان، چیزی نیست. در آن دمِ دمیده، هنگامی که اقحوانِ حیات، از سنگلاخِ روزگار سر برمیآورد و بر نورِ زخمی، شادمانه گام مینهد، هنوز، من در عمقِ اندوهِ خویش، به سوگِ ناپیدایی نشستهام. و با اینخویش، به سوگِ ناپیدایی نشستهام. و با این همهیِ نیستی، در قعرِ این بحرانِ وجودی، کورسویِ نوری، همچنان ارادهیِ بقا را فریاد میزند؛ مبادا در آن شبِ سیاه، از دلِ همین انهدام، طلوعی نو سر برآورد، روزگاری که برتر از این همه درد باشد، و شاید آنگاه، در این مرگهایِ پیاپی، نابودی را نه، که تحولی عظیم به سویِ «منِ» دیگر را، درک کرده باشم.»