Vinakardan·۲۱ روز پیشسماعِ سوختناز چه روایتی توان سخن گفت، آنگاه که هستیِ جان، خود، بر تارکِ زخمِ خویش، قلمِ راوی برکشیده است؟ نجوایِ سوزاننده بودنِ کلماتم، حقیقتیست که ا…
Vinakardan·۲۲ روز پیشنامهای از ژرفایِ فقدان، به سویِ بودنِ محضبه آنکه گمشدهاش بودم، و یافت مرا در زلالِ خویشای پادشاهِ ملکوتِ ناپیدا، ای نورِ مطلق که سایههایِ وجود را روشن میکنی،از اعماقِ وادیِ حیرت…
Vinakardan·۲۵ روز پیشطنینِ یک حضورآه، این گذرِ عمر… این تکرارِ بیرحمِ ثانیهها.اکنون، من و این واژهها، خیره در چشمِ هم، به تماشایِ گذرِ عمر نشستهایم. حالم دگرگون است؛ نه…
Vinakardan·۱ ماه پیش«وقتی که بودی، نبودی»میبینی عزیزکم؟ من دیگر میان جرعههای چای عصرانهام با خیال تو همکلام نمیشوم؛ دیگر بخار فنجان بر شیشههای سرد اتاقم نامت را نمینویسد و ه…
Vinakardan·۱ ماه پیشبالیدن به ویرانی: مونولوگِ شبانهدر گلایههای آن شبِ تلخ،سیاهی را در آغوش میکشم؛نه از آن رو که زشتیِ او به دل نشسته باشد،بلکه از آن رو کهدر میانِ این پوسیدگیِ غمِ انباشته،
Vinakardan·۱ ماه پیشکیمیای درد: سلوکِ عشقجادهی انسان بودن، اگرچه پر از پیچوخم است، اما همین ناهمواریهایش، معنای اصیلِ هستی را در ما میتند. من عاشقِ همین پیچیدگیهایم؛ همان لحظا…
Vinakardan·۱ ماه پیشدیگر نمی خواهم مردم باشم.میان اینهمه صدا، کسی یادش مانده زنده بودن یعنی چه؟ «دیگر نمیخواهم مردم باشم» روایتی از خستگیِ یک روحِ بیدار.
Vinakardan·۱ ماه پیشاکنون مرگ را آرزو می کنمموهایم… باور نمیکنی جانا، اما مثلِ برف، سفید شدهاند. انگار تمامِ سالهایِ جوانیام را در یک شبِ سرد از من دزدیدهاند. قلبم… قلبم نه از تب…