ویرگول
ورودثبت نام
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
خواندن ۱ دقیقه·۵ ساعت پیش

«سیبِ کرمو»

فیلم عاشقانه و کمدی بعضی ها داغشو دوست دارند، اثری از مرلین مونرو
فیلم عاشقانه و کمدی بعضی ها داغشو دوست دارند، اثری از مرلین مونرو
منم همینطور مرلینِ عزیز ،منم همینطور
منم همینطور مرلینِ عزیز ،منم همینطور


«آه از این مدارِ بسته‌ی زمانه! که زیرِ سایه‌ی این درختِ کوته‌گُذار، تنها سهمِ مرا سیب‌های کرمو قرار داده است. به چرخه‌ی ایام که می‌نگرم، گویی همه‌ی احتمالاتِ هستی در همین «کرم‌زدگی» خلاصه شده‌اند.

روابطم را می‌کاوَم؛ سیب‌هایی که از سبز به قرمز می‌گرایند، اما پیش از آنکه طعمِ کمال را چشیده باشند، کرم‌ها از درون، هستی‌شان را می‌جوند. متوجهی؟ ماجرایِ سیب، ماجرایِ “بودن” است. سیبِ کرمو را که نمی‌شود بلعید؛ و نمی‌شود هم رهایش کرد.

اینجا، زیرِ بارِ این آگاهی، من مانده‌ام و هیچ. این درد، نه فقط یک اندوهِ ساده، که باری سنگین بر شانه‌هایِ هستیِ من است؛ روزگاری که در آن «ساختن» و «ویران شدن» هم‌زمان رخ می‌دهند.

می‌پرسم: اگر نخواهم سیب بردارم چه؟ اگر نخواهم واردِ این قمارِ روابط شوم چه؟
می‌خواهم از این قفسِ معانی بیرون بزنم و فقط… بخندم. خنده‌ای رها، بی‌آنکه در پیِ کشفِ ریشه‌ی کرم‌ها باشم. اما دریغ! گویی انسان بودن، محکومیت به انتخابِ همین سیب‌های ناقص است.

ما در این دکوراسیونِ غریبِ هستی، دو راه بیشتر نداریم:

یا آن‌قدر بی‌رحمانه سیب را می‌بلعیم که خاطره‌اش در گذرگاهِ تاریخ گم شود،

یا آن را در ویترینِ نمایشِ خویش نگه می‌داریم تا کرم‌ها، زیبایی‌اش را به خاکستر بدل کنند.

و حالا من، در اوجِ این پوچیِ ملموس، به همان اقرارِ دیرین بازمی‌گردم:

انسان بودن، یعنی پذیرشِ فسادِ میوه‌ای که برایِ «کمال» چیده بودی‌اش.

و من…

دیگر نمی‌خواهم بخشی از این چرخه‌ی زوال باشم.»

انسانروابطمرلین مونرو
۱
۰
Vinakardan
Vinakardan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید