
در روزهای قناری چه میگذرد؟
در این روزها، انگار چیزی در من فرو ریخته است.
نمیدانم چه کنم،
حتی نمیدانم چه بگویم.
فشاری درونم جا خوش کرده که از من جدا نمیشود.
اکنون ماندهام و کولهباری از درد، خستگی و زحمت.
از درد میمیرم،
اما هنوز لبخند بر صورتم مانده؛
لبخندی که با یک حرف ساده هم میتواند فرو بریزد.
این روزها به مو بندم.
کمحرف شدهام و دلم میخواهد فقط برای خودم گریه کنم؛
برای زمان،
برای تاریخی نهچندان دور،
برای روزهایی که هنوز نمیدانستم اینهمه سنگینی از کجا میآید.
حالا نمیدانم حرف فلانی را چگونه باید برداشت کنم.
آیا با من خوب است یا بد؟
آیا پشت سرم هم همانقدر صمیمی است که روبهرویم؟
میان من و او خلأ ای افتاده که با هیچ چیز پر نمیشود.
او از من فاصله گرفته و من از این فاصله بیزارم.
از دیگران هم مطمئن نیستم.
نمیدانم دربارهام چه فکر میکنند.
شاید بگویید مهم نیست،
اما برای من مهم است.
او وقتی کنار من است، مهربان است؛
اما من همیشه درگیر این فکر میمانم که پشت سرم چه میگذرد.
شاید بگویید شکاک شدهام،
اما من بیدلیل نگران نیستم.
سالهاست نمیدانم در رابطهمان چه میگذرد.
هیچچیز معلوم نیست،
درست مثل حالِ زندگی من.
فقط یک چیز را میدانم:
دوستش دارم.
و حالا ماندهام با چند نفر،
با چند رابطهی ناتمام،
با چند دلخوریِ بینام،
و با خودی که وانمود میکند همهچیز را میفهمد،
اما گاهی خودش را به نفهمی میزند.
«این متن، گفتوگویی بود کاملاً دلی با شما مخاطبان عزیز ویرگول. اگر کسی تجربهای، نظری یا توصیهای در مورد این “حالِ کرخت” دارد، خوشحال میشوم در بخش نظرات بشنوم.»
و در آخر
ممنون از حمایتهای صمیمانهی شما در این مدت.
دوستدار شما،
_ وینآ