
دیگر نمیخواهم مردم باشم.
دیگر نمیخواهم جزئی از جماعتی باشم که فراموش کردهاند زنده بودن یعنی چه.
میخواهم چونان پرندهای بالهایم را به باد بسپارم،
بیهیچ ترسی از سقوط.
میخواهم چون پلنگی وحشی،
در دشتها و بیابانها بتازم،
بیهیچ قیدی، بیهیچ فکرِ اضافه.
میخواهم کودکی باشم که برای عروسکی که پدرش هرگز نخرید، ساعتها اشک میریزد..
نه از غمِ آن عروسک، که از غمِ آدمهایی که دلهایشان را گم کردهاند.
میخواهم آزاد بخندم، آزاد بگریم،
آزاد زندگی کنم… و اگر لازم بود، آزاد بمیرم.
اما افسوس، من نیز جزئی از مردمم.
مردمی که نمیتوانند آزاد باشند،
نمیتوانند آزادانه بخندند،
نمیتوانند آزادانه بگریند،
و از همه بدتر، نمیتوانند آزادانه بیندیشند.
مردمان بدبخت اند حتی خوشبختترینشان.
احمق اند حتی باهوشترینشان.
و غمگین اند حتی شادترینشان.
مردمانی که زندگی را فراموش کردهاند،
و حالا تنها ادای زیستن را در میآورند.
وقتی آزادی از میان برود،
شکوفایی هم خاموش میشود.
و دنیا آرامآرام،
در تاریکی مطلق فرو میرود.
اما مردم نبودن… بسی دشوار است.
زیرا همان مردمان کودن، هر که را شبیه خود نبینند،
به سخره میگیرند،مسخرهاش میکنند و با افتخار، “دیوانه” صدایش میزنند.
قلبم، روحم، ذهنم…
دیگر تابِ تحمل این پوچی را ندارند.
نه، دیگر نمیتوانم در میانشان بمانم،
و نه میتوانم از آنان بگریزم.
مردم مفاهیم را وارونه میفهمند.
قضاوتهایشان را چون سنگ،
کورکورانه پرتاب میکنند
تا ضعفِ درون خود را پنهان کنند.
آری، مردم احمقاند. همگیشان.
آنها تلاش میکنند تا بهتر دیده شوند،
تا برجا بمانند،
اما در واقع از درون پوسیدهاند.
مردم، به دو دستهاند:
آنان که خود را به احمق بودن میزنند
تا همهچیز را در آرامشِ جهلِ جمعی کنترل کنند؛
و آنان که میکوشند احمق نباشند،
اما در مسیر فهم،
از حقیقت دورتر میشوند.
چرا که آنان…
با تقلید از مدها،
با ظلم به یکدیگر،
و با آرایشِ ظاهرشان،
خودشان را گول میزنند.
در نهایت، اینان احمقترینِ مردمند.
پس دیگر نمیخواهم مردم باشم.
نه از سرِ تکبر،
که از سرِ خستگی از دنیایی که بویِ دروغ میدهد.
میخواهم فقط، برای یک لحظه، انسان باشم..
رها، خام، صادق،
و زنده.