ویرگول
ورودثبت نام
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
Vinakardan
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

«سقوطِ تدریجی، و کورسویِ امیدی که نمی‌میرد»

در اعماقِ وجودم، کورسویی از امید، آرام جان می‌گیرد. اما سایه‌ی سنگینِ گذشته، مدام بر ذهنم تکرار می‌شود؛ گذشته‌ای که چون خاری در گلو مانده. بارها و بارها در افکارم غرق می‌شوم؛ در کارهای کرده و نکرده، در حرف‌های سنجیده و نسنجیده‌ام. راهی که برگزیده‌ام، تمامِ وجودم را در شک و شبهه فرو برده است. این مسیر، انگار با «شکستن» عجین شده؛ با اندوختنِ درد از اعماقِ جان و آموختن از میانِ اشک‌ها.

هر آنچه که روزی به آن بالیده بودم، آرام از دستم می‌رود؛ آدم‌ها، خاطرات، باورها، و حتی افکاری که زمانی هویتم را می‌ساختند. گویی تمامِ آنچه مرا «من» کرده بود، در حالِ فرو ریختن است. اما در میانِ این ویرانی، راهی جز ادامه دادن نمی‌بینم. شاید این همان رنجی است که باید از سر بگذرانم تا به نوری ناشناخته برسم.

امیدزندگی
۵۷
۵
Vinakardan
Vinakardan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید